استاد داود هرميداس باوند
امروزه مساله خليج فارس در كانون توجهات بين المللي قرار گرفته است. منطقه اي كه به عنوان يكي از كانونهاي استراتژيك انرژي جهان تلقي شده و در حال حاضر آن چيزي كه در محدودة« طرح خاورميانه بزرگ »از نظم نوين جهاني مطرح شده خطاب اولش به سوي جوامع واقع در اين منطقه است. آنچه كه تحت عناوين اريستراكچري، دموكراتيزيشن و غيره خطاب اول اش در اين منطقه است، بخصوص جوامع ساحلي خليج فارس.
بديهي است اين پهنه آبي كه با عنوان خليج فارس متصف شده همواره در طيف تعاملات اقتصادي، سياسي، امنيتي و اجتماعي ايران قرار داشته است و ما اگر بخواهيم بحث هويت ملي بكنيم(هويت تاريخي – هويت تمدني) كه زمينه ساز آن شكوفايي حكومت هويت ملي است بنابراين مساله حاكميت ايران بر خليج فارس از اين سه زاويه بايد مورد بررسي قرار بگيرد.
از لحاظ تاريخي من خيلي كوتاه گذر مي كنم اولين ارتباطي كه جامع ايراني با اين پهنه آبي پيدا مي كنند دقيقاً به هفتصد قبل از ميلاد باز مي گردد و شايد بيشتر، در حقيقت وقتي است كه زمان دولت مادها فرورتيش موفق مي شود كه منطقه پارسوا، دولت انشان را جزء قلمرو خودش كند و به سواحل خليج فارس گسترش مي يابد بخصوص زمان سياكزارسُس كه همان هووخشتره است. وقتي ايراني ها موفق مي شوند امپراطوري مقتدر و ميليتاريستي آشور را از بين ببرند و سرزمين عاشور بين مادها و بابلي ها تقسيم مي شود؛ خليج فارس گريز ناپذير در قلمرو مادها قرار مي گيرد.
با تشكيل دولت امپراطوري هخامنشي (كه عنوان آن امپراطوري جهاني هخامنشي است) مسئله قلمرو و امنيتش به درياي سرخ، خليج عدن، و غيره تسري مي يابد حتي براي استمرار نظم امپراطوري و براي تسريع ارتباط با مصر- بين درياي سرخ و رود نيل – نياز به حفر آبراهه مي شود و يا فرض بفرمايد خشايارشاه براي تسهيل عمليات نظامي اش آن آبراهه را در شبه جزيره آتوس حفر مي كند. طبيعتاً خليج فارس به منظرة يك درياچه ايراني در چارچوب امپراطوري جهاني هخامنشي است.
در زمان اشكانيان، از آغاز سلطنت مهرداد اول- بعد از اين كه سلوكيان از صحنه خارج مي شوند- گسترة قلمروشان تمامي جنوبي خليج فارس، حتي عمان را در بر مي گرفت.
بدون ترديد اين استمرار را زماني ساسانيان هم شاهديم و خصوصاً اواسط قرن چهارم بعد از ميلاد كه اعراب مهاجم شروع كردن به دست اندازي از صحراي نجد به اين طرف، كه شاپور دوم موفق شد نظم و امنيت را برقرار كند به صورت گذرا فقط از لحاظ نقش ساسانيان و جايگاه خليج فارس اشاره اي مي كنم همزمان با انوشيروان رقيبش در امپراطوري روم، ژوستي نيان كه بزرگترين امپراطور روم شرقي بود و موفق شد براي مدتي روم غربي را هم ضميمه كند حتي گسترش فتوحات نظامي اش تا اسپانيا هم پيش رفت. در آن زمان راه ابريشم از داخل امپراطوري ساساني عبور مي كرد، انوشيروان براي تضعيف روميها سعي كرد حق ترانزيت ابريشم را بالا ببرد. ژوستي نيان براي خنثي كردن اين اقدام ايرانيان بر آن شد كه از طريق بحرپيمايان حبشي، راه ابريشم از طريق دريا منتقل بكند. ولي انوشيروان در واكنش به اين اقدام او سعي كرد از يك طرف جزيره سدان يا سرانديب (سريلانكا) و از طرفي يمن را تحت تصرف در آورد. البته ظاهراً به تحريك رومي ها، حبشي ها به يمن حمله كرده بودند و تا باب المندب را تحت كنترل خودشان درآورده بودند و «سيف ابن ذي يزن» از انوشيروان كمك خواست ايرانيها به عنوان كمك به يمانيها ، حبشي ها را شكست دادن و مستقر شدند؛ مرزبانان ايراني در اين منطقه مسئوليتي را احراز كردند.
در تعاملات دريايي آن تاريخ وقتي يك زاويه به سريلانكا مي رود و زاويه ديگر به يمن، حاكي از آن است كه خليج فارس گريز ناپذير يك درياچه صرف ايراني است و همين وضع ادامه دارد تا ظهور اسلام.
يماني ها بدون جنگ اسلام پذيرفته بودند، كه باز همان مرزبان ايراني بود (كه البته انوشيروان زندانيان مزدكي را آزاد كرد و به فرماندهي«وهرز» سردار ديلمي به يمن گسيل داشت). و ديگر بحرين كه پايگاه تجارتي بود و تجار مسيحي، بودايي، يهودي و زرتشتي در اين جزيره ايراني نقش بسيار آزادي داشتند و در حال، آنها هم داوطلبانه اسلام پذيرفتند.
فراتر از آن در دوران اسلامي، ما دوران 200 ساله اول (170 سال اول) آن دوران تاريك (كه به اصطلاح از آن با عنوان دو قرن سكوت ياد شده) فعاليت هاي آنچناني را نمي بينيم ولي جنبش هايي كه در منطقه خليج فارس ظاهر مي شود بخصوص جنبشهاي كه تحت عنوان سالار جنگ و ديگران و جنبش هايي كه بعداً فعال مي شود (قرامطه و غيره) نقش پديده هاي ايراني كاملاً مشخص است.
از زمان آل بويه كه موفق مي شوند خلفاي بغداد را تعويض بكنند و بغداد را اشغال بكنند؛ خليج فارس حتي تا عمان، در جنوب خليج فارس، تحت سيطرة آل بويه قرار مي گيرد.
بعضي معتقداً كه ايرانياني كه به شرق آفريقا رفتند و امروزه در تانزانيا به نام «شيرازي ها» معروف شده اند در زمان آل بويه مهاجرت كردند كه تعاملات تجاري گسترده اي از شرق آفريقا تا هندوستان و چين در اين برهه وجود داشته است. من مراحل بعدي را گذر مي كنم.
در هر حال كساني كه بر فارس حكومت داشتند و پادشاهان محلي، بر تماميت خليج فارس در اين برهه، از زمان سلجوقيان تا ظهور پرتغالي ها, بر خليج فارس، حكومت داشتند.
با ظهور پرتغالي ها در اوايل قرن 16 م براي يك صد سال خليج فارس تحت سلطه پرتغاليها بود البته امراي هرمزي پا برجا مانده و قلمروشان هم كم و بيش حفظ شده بود ولي خراج گزار پرتغالي ها بودند. مطامع اوليه ايرانيان در زمان شاه اسماعيل، به دليل مشكلاتي كه با آن روبرو بود در مرزهاي غربي و شرقي به نتيجه نرسيد ولي در زمان شاه عباس، حاكميت ايران بر خليج فارس اعاده مي شود.
شاه عباس در سال 1602 م بحرين را از [اختيار] پرتغالي ها خارج مي كند و در سال 1612م «جلفاوه » كه امروزه امارات متحده است را اعاده حاكميت مي كند.
و تنها در1820 م بعد از گرفتن قشم و در محاصرة هرمز كه چند كشتي انگليسي به كمك گرفته مي شوند، هرمز تسخير مي شود مي خواهم تفهيم كنم كه بحرين در سال 1602 م و جلفاوه در 1612 م بدون دخالت انگلستان اعاده حاكميت مي شود. بنابراين در زمان صفويه حاكميت ايران بر خليج فارس مسلم است. تا زمان نادر شاه، كه سقوط صفويه سبب مي شود كه عماني ها فعاليت راهزني دريايي و عدم نظم را در خليج فارس ايجاد بكنند. با ظهور نادر شاه اعاده حاكميت تمام و كمال مي شود و بر تمامي پهنه خليج فارس و حتي منطقه عمان( كه عماني ها از تضاد داخلي استفاده كرده بودند) به نوعي اعاده سلطة ايراني ها بود. من اين دوران را گذر مي كنم و وارد قرن 19 مي شوم.
سلطه ايران در دوران كريم خان كم و بيش ادامه داشت و به موجب قراردادهايي كه با هلندي ها و انگليسي ها منعقد شد, ايران متعهد به برقراري امنيت در منطقه خليج فارس بود.
با ورود انگليسي ها در 1820 م, يعني ورود و حضور مستمر شان, به تدريج يك استراتژيي را اتخاذ مي كنند بنام استراتژي ايران زدايي، يعني بر آن مي شوند كه مباني اعمال حاكميت و نفوذ فرهنگي موثر ايران را تا آنجا كه امكان دارد، بي رنگ بكنند. در اين رابطه، از جمله اولين اقداماتي كه مي كنند جلوگيري از ايجاد يك نيروي دريايي سيستماتيك و مدرن(به صورت آن روزي كه در اروپا مطرح بود) به وسيله ايرانيان است چون در زمان نادرشاه با استفاده از التون و هلندي ها و خريدن كشتي برقرار شده بود. انگليسي ها بر آن شدند كه اجازه ندهند ايران نيروي دريايي فعالي داشته باشد و همواره اين نگراني را داشتند كه اگر ايران صاحب نيروي دريايي بشود اعاده كامل حاكميت و اعمال موثر حاكميت مي كند. بنابر اصل «ايران زدايي »برآن شدند، كه فرهنگ ايراني و زبان فارسي را بخصوص در مناطق جنوبي خليج فارس به تدريج بي رنگ كنند، به ويژه در بحرين كه مورد ادعاي ايران هم بود و جمعيتي از آن ايراني الاصل و متصل به تشيع هم بوده اند. و بنابراين سعي كردند كه مكتب يا مدرسه اي به زبان فارسي در آنجا داير نشود. حتي ارتباط بحريني ها با ايران در تاريخي كه هنوز پاسپورت در جهان و اروپا مطرح و اجباري نبود، تذكره براي بحريني ها درست كرده بودن كه اگر مي خواهند به ايران بروند بايد تذكره داشته باشند.
متاسفانه اين استراتژي فرهنگ زدايي فقط در اين منطقه هم نبود بلكه در تمام حوزه هاي فرهنگي ايراني دست به كار شدند تا مباني فرهنگي ايراني را از بين ببرند.
در هندوستان كه زبان فارسي، زبان درباري بود بخصوص از 1850م سعي شد به كلي زبان فارسي آن جايگاهش را از دست بدهد.
گذشته از بحرين, در افغانستان بعد از قرارداد پاريس مي بينيم كه تاريخ 2500 ساله خاصي براي افاغنه ساخته مي شود( افغانها مدعي بودند كه سه بار در طول تاريخ اشغال خارجي شدند: در زمان هخامنشيان، ساسانيان و صفويه). همين برنامه را تزارهاي روس در آسياي مركزي و قفقاز, و بعد كمونيستها داشتند.
نكته سوم اين كه اجازه ندادند ايران بر منطقه و جزاير ايراني اعمال حاكميت كند. حتي در مورد فانوسهاي دريايي كه در جزاير ايراني بود اين اجازه داده نمي شد كه خود ايراني ها آنها را اداره كنند. معتقد بودند اين، لطمه به سلطة بالامنازع بريتانيا وارد خواهد كرد. و فراتر از آن تحت عناوين مختلف مبارزه با راهزنان دريايي، مبارزه با تجارت برده، مبارزه با قاچاق اسلحه و ... بر آن بودند كه اين امور را در انحصار خاص خودشان نگه دارند. حتي در زمان رضاشاه ، ايراني ها در مذاكرات بريتانيا در مورد قرار داد امور خليج فارس كه تيمورتاش سرمذاكره كننده بود، وقتي ايران پيشنهاد كرد كه تنب بزرگ كه اشغال غير قانوني شده، به عنوان ديپورت قاچاقچيان براي جلوگيري از قاچاق به ايران سپرده شود نظر وزارت خارجه انگليس آن بود كه اگر ما بخواهيم ايران را مشاركت بدهيم به سلطه ما لطمه وارد مي شود.
بنابراين در طول قرن 19 انگليسي ها گذشته از تثبيت سلطه خودشان بر آن بودند كه استراتژي ايران زدايي را در پيش بگيرند. خط مشي ديگري كه در اين استراتژي مطرح شد, جزاير ايراني مانند قشم و هنگام را به نام امام يا سلاطين مسقط و عمان، فارسي را به نام كويت، و تنب ها و ابوموسي را همان طور كه مي دانيد به نام شارجه و راس الخيمه، ادعا كردند. در اين زمان آخرين تلاششان براي ايران زدايي علاوه بر ادعاي جزاير ايراني، تغيير نام خليج فارس بود، كه پرونده اي است يك برگي تحت عنوان پيشنهاد تغيير نام خليج فارس به خليج عربي(به سال 1938 م در ايودي آفيس و ركورد آفيس)
پهنه آبي كه 2500 سال در تعاملات تنگاتنگ جامعه ايراني بوده است، در حالي كه جوامعي كه در آن طرف خليج فارس ظاهر شدند، حياتشان از 200 تا 250 سال تجاوز نمي كند. آغاز مهاجرت آنها به منطقه خليج فارس مهاجرت اعراب «اتوبي» است كه يك شاخه به كويت رفتند به نام «آل صبا» و شاخه اي به بحرين رفتند و در اواخر قرن 18 يعني يكسال قبل از مرگ كريم خان در آنجا ظاهر شدند. اعراب «بني يال» و «ابوالفلاسه» كه هم زمان در دبي و ابوظبي مستقرشدند, در نيمه قرن 18 م از صحراي نجد وارد منطقه خليج فارس شدند. و به همين طريق «آل ثاني» و «آل سُحريان» و اعراب «بني كعب». تنها «قاسمي»ها هستند كه در موردشان اختلاف نظر وجود دارد، بعضي مي گويند جايگاه اولشان سيراف بوده كه در زلزله ويران شد و نظريه ديگر اين است كه از نجد آمدهاند(و خودشان هم به نظريه دوم معتقد هستند). «وهابيان» در آغاز قرن 19 موفق شدند كه قلمرو سرزميني شان را گسترش دهند و به سواحل خليج فارس برسند.
بنابراين كساني كه از لحاظ هويت تاريخي، 2700 سال بطور مستمر در التفات تعاملات گستردهي خليج فارس ـ درياچهاي ايراني ـ بودهاند در طيف جاذبهي امنيتي اقتصادي و سياسي اين جامعه قرار داشتند و بعضي از آنها از 1970 م به بعد شكل گرفتهاند چنين ادعايي را مطرح مي كنند.
عناويني كه براي پهنههاي آبي مطرح مي شود معمولا ً بر سه مبنا است:
يكي رابطهي مستمر و گسترده اي است كه در طول تاريخ به وجود آمده است و اطلاقي است كه جامعهي جهاني به آن مي دهد و عناوين محلي نيستند. مانند اقيانوس هند، درياي چين، درياي ژاپن و يا فرض بفرماييد خليج فارس و يا درياي نروژ.
دوم پهنههاي آبي هستند كه كاشفين و بحرپيمايانِ سرزمينهاي جديد، پهنههاي آبي جديدي را كشف كردند بخاطر نقش مهمي كه در كشف اين مناطق داشتند به نام آنها متصف شده است مثل درياي باتان، درياي تاسمان، و خليج هادسن و ...
سوم پهنههاي آبي است كه دولت ها يا قدرت هاي سياسي در يك مقطع تاريخي ظاهر شدهاند و آن پهنه آبي در آن زمان به نام آنها بوده ولي بعد از سقوط آنها معمولاً اين عناوين هم عوض شده است مثل مديترانه كه وقتي در حكم درياچه اي در قلمرو امپراطوري روم بود بحرالروم ناميده مي شد ولي بعد از سقوط امپراطوري, مديترانه مي شود, يا فرض بفرماييد خزرها كه از اواخر قرن 5 تا 12 ميلادي امالقراي آلتائي بودند, امپراطوري خزر را تشكيل دادند. جغرافي دانان و محققين اسلامي عناوين گوناگوني را بر درياي مازندران گذاشتند از جمله: درياي مازندران، رشت، گيلان، ديلمان، هيركانيا، گرگان، آبسكون، خوارزم، قزوين و درياي خزر عناويني بود كه اطلاق مي شد. ولي جهاني نيستند. اطلاق جهاني به اين پهنه آبي خزر نيست بلكه كاسپين است.(
بنابراين اگر نشنال جئوگرافيكال اين عنوان را در داخلش خليج عربي نگذارد عنواني كه حتي دبيرخانه سازمان ملل رسماً آن را خليج فارس مي داند و در مكاتبات و اسناد رسمي بين المللي هم به همين نام ميخواند, چگونه مطرح ميشود.
در هر حال هر چه بود نام خليج هميشه فارس نامي است كه وجود دارد كه لااقل 2700 سال از حياتش مسجل است. بنابراين دسايس و تلاش هايي كه از سوي پديده هايي صورت مي گيرد كه حيات حضورشان در خليج فارس به 250 سال نمي رسد و حيات سياسي شان از 1971 م به بعد تجلي پيدا كرده در اين مسائل در مقام اظهار نظر نيستند ولي ابزار استفاده هستند. در حال حاضر درست تا وسط خليج فارس, منطقه انتظامي و اقتصادي و فلات قارهي ايران است و ايران داراي 15 جزيره در آن مي باشد كه در اين پهنهي آبي, امنيت و منافع ايران مسئلهاي است حياتي.
امروز خطاب قدرت هاي جهاني, در باز تعريف جديدي از نظم نوين جهاني، به سوي جامعه ما است و بخصوص در مسئله مبارزه با تروريسم بين الملل، كه پس از باز تعريف, شاه بيت اين مولفه است.
در نگرش تعريف جديد نظم نوين جهاني معتقدند جوامع متصف به ارزشهاي جهادگرايانة سني يا شيعي، به عنوان بستر و كانون رشد و توسعهي تروريسم تلقي مي شود و مبارزه با تروريسم قبل از هر چيز نياز به تغيير اين نوع جوامع دارد, لنين معتقد بود براي مبارزه با مالاريا به جاي پشه كشي بايد ابتدا باتلاقها را خشك كرد.
نكته ديگر اين كه برخي از جوامعي كه به دنبال سلاحهاي كشتار جمعي مي باشند.چه بسا به گروههاي تروريسم بين المللي هم انتقال دهند و فراتر آن كه ساختار اين نوع جوامع به دليل استبدادشان اعم از اينكه خاستگاه قبيلهاي يا خانوادگي و يا متافيزيكي داشته باشند، به گونهاي است كه حقوق بشر و آزادي هاي اساسي, جايگاه لازم خودش را ندارد. مضافاً اين كه در برخي از جوامع مردم در طلب تحقق حقوق بشر، آزادي، دموكراسي و حكومت قانون هستند و بنابراين سعي كردند اين سه پديده را در يك مجموعه خاص با هم مرتبط كنند. و در پرتو چنين شرايطي موضع گيريهايي كه در حمايت از ترورسيم بين المللي قبل از شبكه القاعده، خطابش صرفاً به گروههاي فعال در رابطه با اعراب و اسرائيل بود،( بخصوص گروههايي تحت عنوان فلسطيني مانند، گروه جورج حبش، احمد جبرئيل و بعدها، بعد از حركت انتفاضه، حماس، جهاداسلامي و غيره)و تصادفاً از جمله كشورهايي كه معتقد به حمايت است كشور ماست.
اين را [قاطعانه] مي گويم، ما هيچ منافع حياتي و اساسي در مسائل اعراب و اسرائيل نداريم . ما به دليل موضع گيري نسنجيده كه بر سر اين مسئله كرديم بهاي بسيار بسيار سنگيني را به جان خريديم. و هنوز هم آثار اين موضع گيري و نتايج آن وجود دارد و هر روز هم شديدتر مي شود.
نكتة دوم اين است كه ما قدرت بازدارندگي نداريم يعني اگر سوريه و يا سازمان آزاديبخش فلسطين خواستند صلح بكنند آيا ما مي توانيم جلوي اين جريان را بگيريم. من فكر نمي كنم ما چنين توانايي را داشته باشيم.
سوم آنكه آنها كسب اجازه از ما نخواهند كرد. اگر تصميم بگيرند، و مقتضياتشان ايجاب كند كه با اسرائيل كنار بيايند از ما كسب تكليف نمي كنند و فراتر اينكه تشكر و سپاسگزاريي هم وجود ندارد. حتي از سوي اتحاديه عرب متهم هستيم كه در پروسة صلح خاورميانه اخلال مي كنيم. ما بايد تشخيص بدهيم از آنها كه حمايت مي كنيم قبلاً در تجاوز عراق به ايران، منهاي سوريه, آن هم بنا به مصالح خاص خودش در قبال اسرائيل، همگان از عراق حمايت كردند, و از اينكه جامعة ما دچار فاجعه اي بشود، خشنودند.
وقتي كه بعد از 11 سپتامبر، آنها دچار رابطهي انفعالي با آمريكا شدند( عربستان سعودي، پاكستان و حتي تركيه)و تحولات به نفع ايران به نظر مي آمد، سعي كردند كه خودشان را به طرف ايران سوق دهند ولي به محض اينكه ديدند فاجعه به طرف ايران دارد شكل مي گيرد، سعي مي كنند از ايران فاصله بگيرند, حتي آمادگي اين را دارند كه پايگاههايي براي تحقق چنين هدفهايي در اختيار آمريكا بگذارند.
بنابراين امروزه خليج فارس كانون خطاب طرح خاورميانة بزرگ است و قبل از هر چيز، اين ايران است كه در مظان قرار گرفته است. خط مشي ها و سياستهاي خارجي ما كه با نارسايي و نابساماني روبرو بوده و سبب شده كه تحولاتي كه به نفع ما ايجاد شده بود، چه در افغانستان و چه در عراق و تحولات قبلي، فرصتهاي بود كه همه را از دست داديم و رابطه انفعالي آمريكا و اروپا با ايران بوجود آمده است و ايران در مظان توجه جديد قرار گرفته است. در چنين شرايطي است كه حاكميت ما در خليج فارس دچار چالش شده است.
در صورتي كه ما بر اساس مصالح و منافع ملي، با ارزيابي صحيح از شرايط و اوضاع بين المللي و منطقه اي گام برنداريم و با ديد خردمندانه اقداماتي را انجام ندهيم با مشكلات بسيار جدي روبرو خواهيم بود.
آخرين نكته را عرض كنم امور داخلي ايران ارتباط تنگاتنگ با سياست خارجي آن دارد. مادامي كه در درون جامعه ايران تاثيرات خاصي كه مورد درخواست اكثريت مردم ايران است, يعني دموكراسي(حكومت مردم سالاري)، حقوق بشر و آزادي هاي اساسي و حكومت قانون تسري پيدا نكند، سياست خارجي ما دچار نابساماني ها و نارسايي ها خواهد بود. من فكر مي كنم اين آخرين فرصتي است كه بايد انديشيد، بر اساس تفكر جديد، ارزيابي خردمندانه از حوادثي كه در پيش است و همه آن را استشمام مي كنيم, به خوبي استفاده كنيم.
امروز بيش از هر وقت بخصوص نقشي كه جوانها بر عهده دارند نياز به اين تشكل، همبستگي و همدلي داريم آن هم بر اساس منافع و مصالح ايراني و به روش تاريخي ايران و تمدن ايراني و آينده ايران, كه بتوانيم جايگاه مطلوبي در نظام بين المللي احراز بكنيم و در تصميم گيري هاي جهاني مشاركت موثر داشته باشيم.
ما كشوري در حال توسعه به عنوان كشور جهان سوم هستيم و در جا مي زنيم كه حاكي از نوعي توقف تاريخي است، تا بتوانيم از اين وضع نابجا خارج بشويم.
با عرض سپاس
