|
دکتر داوود هرمیداس باوند
|
||
|
نظرات و سخنان استاد دکتر داوود هرمیداس باوند سخنگوی جبهه ملی ایران |
الف: در طول قرن نوزده مجموعه عوامل و رويدادهاي پي در پي زيانبار هويت ملي ايران را دچار اختلالات شديد نمود، بطوريکه رسالت ومشروعيت نظام سياسي حاکم به دليل ناتواني در پاسخگويي لازم به چالش هاي خارجي قوياً مورد ترديد قرار گرفت. از يک سو شکست هاي نظامي و پيامدهاي فاجعه بار آن چون از دست رفتن سرزمين هايي از پيکره جغرافيايي و تاريخي ايران، پذيرش تحميلات اقتصادي، سياسي و حقوقي از جمله کاپيتالاسيون، قراردادهاي تجاري نابرابر، اعطاي امتيازات پي در پي بمنظور ترضيه خاطر متقابل قدرتهاي استعماري ذيربط، اخذ قرضه هاي بي اساس و غيره. از سوي ديگر تلاشهاي مکرر براي برون رفت از معضلات مطروحه مانند انجام اصلاحات ساختاري، جلب قدرتهاي سوم بمنظور کاهش تحميلات دو همسايه استعمارگر و آشنا و فرهيخته ساختن مسئولين بلند پايه کشور به تحولات و پيشرفتهاي جهان غرب و ضرورت پي گيري راه و روش آنها در ايران همانند آنچه در ژاپن انجام گرفت، همه و همه باناکامي و نافرجامي منتهي گرديد.
بدينترتيب مجموع نارسائيها و نابسامانيهاي داخلي و خارجي و فراتر از همه اتصاف هيئت حاکمه به فساد مزمن سبب گرديد که اقشار مختلف جامعه راه نجات کشور را در تغيير ساختار سياسي و پايان دادن نظام استبداد مطلقه و برقراري نظم و نسقي منطبق با مقتضات روز شوند. عمليات انجام اين مقصود بتدريج در دهه آخر سلطنت ناصرالدين شاه پديدار گرديد. و با ترور وي سرعت عمل بيشتري پيدا کرد. در آغاز قرن بيستم پيروزي چشم گير نظامي ژاپن، قدرت نوخاسته آسياسي بر روسيه و انقلاب پارلمانتاريسم 1905 در روسيه نيز پيام هاي سياسي خاص خود را براي کشورهاي ايران و عثماني در پي داشت که بنوبه خود زمينه را براي اعتراضات تشکل يافته فراهم نمود.
به ديگر سخن سير اعتراض هاي پيوسته و ناپيوسته، بتدريج در جهت مقابله جويي عمومي با حکومت پديدار گرديد. دراين خيزش عام طبقات اجتماعي مختلف با افق اجتماعي گوناگون شرکت داشتند. در رابطه با جنبش همگاني و اعتراض عام که زمينه ساز و منتهي به انقلاب مشروطيت گرديد، سه عنصر اجتماعي نقش هدايت کننده داشتند.
سه عنصر مزبور عبارت بودند از: مطبوعات، ترقيخواهان روشنفکر، علما و بازرگانان.. بعلاوه دراين جريان اجتماعي نقش مطبوعات را نمي توان ناديده گرفت. نکته در خور توجه آنکه برخي از خوانين متصف به نظام عشيره اي نيز در اين روند مشارکت داشتند. اما از آنجائيکه سه عنصر اجتماعي بوجود آورنده نهضت در اين مقوله جايگاه و نقش ويژه داشتند، لذا بررسي نقش آنها در سامان دهي انقلاب مشروطيت ضروري بنظر ميرسد.
1- نقش مطبوعات:
قبل از مشروطيت جرايد انتقادي در ايران قادر به انتشار نبودند، بناچار چنين جرايدي در خارج از ايران به ويژه در شهرهاي باکو، تقليس، استانبول، بمبئي،کلکته، قاهره و لندن بچاپ ميرسيد. اين روزنامه ها بصورت قاچاق به وسيله تجار، جهانگردان و زوّار ضمن بارهاي تجارتي و غيره به ايران فرستاده مي شد و در ايران دست بدست مي گشت. در بين اين جرايد«ملانصرالدين» چاپ تفليس، «حکمت» چاپ قاهره، «ارشاد» چاپ باکو، «اختر» چاپ استانبول، «حبل المتين» چاپ کلکته و بالاخره «قانون» چاپ لندن معروف تر از همه بودند. در جنبش آزادي ايران مؤثرترين نقش بر عهده روزنامه هفتگي «حبل المتين» گذاشته شده بود. اين هفته نامه در سال 1892 در کلکته تأسيس گرديد.
عده ي زيادي از ايرانيان مقيم کلکته در انتقال آن به ايران کوشا بودند. قرائت«حبل المتين» از طرف دولت ايران ممنوع گرديد و بطور جدي مورد تعقيب قرار مي گرفت. با اين وصف اين روزنامه همراه با ديگر جرايد منتشره در خارج مرتباً داخل ايران شده و در آگاه کردن مردم از نابسامانيها، نارسائيها، مظالم و مفاسد نظام موجود و ضرورت تغيير در ساختار آن نقش اساسي داشت. پس از اعلام مشروطيت، حبل المتين بصورت يوميه در تهران شروع به انتشار کرد. بعد از مشروطيت تعداد زيادي از جرايد شروع به انتشار کردند. اوايل در تهران به تنهايي در حدود هشتاد روزنامه منتشر مي گرديد که تعداد زيادي دستي نوشته و توزيع مي گرديد و تعداد ديگر هم بيش از 200 الي300 نسخه چاپ نمي شد. از آن جمله مي توان از «عدالت» ، «اصلاح»، «برق»، «شرق»، «ايران نو»، «وطن»، و غيره را نام برد. مجلس نوپاي ايران، به آزادي مطبوعات سخت وابستگي نشان مي داد. نمايندگان مجلس غالباً در نطق هاي خود به مقالات جرايدي چون حبل المتين ، ايران نو و غيره استفاده مي نمودند.
2- ترقيخواهان روشنفکر
بطور کلي انقلاب کبير فرانسه فرآيند گسترده اي در ايجاد نهضت ها و جنبش هاي آزادي خواهانه در پي داشت. گذشته از پيامدهاي ويژه آن در اروپا انقلابهاي 1830 و 1848 عليه نظام هاي استبدادي وقت، اثرات اين انقلاب در آمريکاي لاتين بصورت جنبش هاي استقلال طلبانه و آزادي خواهانه تجلي پيدا کرد. چنانکه در دهه دوم قرن نوزده ببعد جوامع آمريکاي لاتين در پرتو انقلابهاي استقلال طلبانه و آزادي خواهانه به رهبري سيمون بليوار و خوزه سن مارتين به کسب استقلال از اسپانيا و پرتقال نائل شدند و به استقرار نظامهاي جمهوري ويا جمهوري فدرال همت گماشتند. در آسيا ارزش هاي اجتماعي وسياسي برخاسته از انقلاب کبير فرانسه اثرات بسيار حاشيه اي داشت. چنانکه در عثماني بصورت تنظيمات ظاهر گرديد. در ايران در نيمه دوم قرن نوزده در پرتوي گسترش تعاملات با غرب و آشنائي با افکار وانديشه هاي مترقيانه فلاسفه و نظريه پردازان اجتماعي و سياسي آن و فراتر از همه مشاهده پيشرفتهاي جوامع غربي بتدريج افکار و نظرات آزادي خواهي و ضرورت تغيير نظام استبدادي مطلقه در اذهان ترقيخواهان روشنفکر، مصلحين سياسي و برخي از ديوانسالاران نوانديش راه پيدا کرد که بتدريج بصورت تجويز آتي در جهت تغييرات ساختاري مطرح گرديد. بخصوص از آنجائيکه مساعي اصلاح گرانه با نافرجاميهاي پي در پي روبرو شده بود، لذا برخي از نوانديشان ايراني چاره امر را در تغيير ساختار سياسي وقت تشخيص داده، بر تحقق آن پاي مي فشردند. چنانکه در پرتوي افکار و تجويزات آنان بتدريج سير اعتراض هاي پيوسته و ناپيوسته در جهت مقابله جويي عمومي يا حکومت تشکل پيدا کرده، بصورت جنبش همگاني و اعتراض عام تجلي پيدا کرد. بي شک پيشرو اين جريان ترقيخواهان روشنفکر بودند. آنها برآن بودند که چشم و گوش مردم را نسبت به حکومت جابر و فاسد بازکنند و فکر قدرت دموکراسي و فرآيندهاي مثبت آن را بمردم القاء نمانيد. بخصوص در ربع آخر قرن نوزده ببعد فکر آزادي و مشروطه طلبي و حمله به اصول مطلقه تجلي ويژه پيدا نمود. از جمله متفکران و مبلغان سياسي اين دوره مي توان ميرزا فتحعلي آخوندزاده، ميرزا ملکم خان، ميرزا آقا خان کرماني، ميرزا يوسف خان، سيدجمال الدين اسدآبادي، ميرزا عبدالرحيم طالبوف و غيره نام برد که به درجات فعال بودند.(1) اين اشخاص گواينکه در موارد خاص اشتراک مساعي داشتند ولي برخي از آنها نجات ايران را تنها در تغيير نظام سياسي وقت ندانسته بلکه به نقش بازدارند و متجحرانه برخي از اقشار جامعه نيز معترض بوده، طالب تحولات اجتماعي خارج از گروه و نفوذ آنها بودند. گذشته از متفکران مذکور ازنسل پيش نيز گروه درس خوانده جديدي به وجود آمده بود که ايدئولوژي سياسي آنها مترقي و آزادي بود که هويت اجتماعي وسياسي مستقلي داشتند. در اين ميان ميرزا ملکم خان به سبب قدمت خدمتش در نشر فکر حکومت قانون و مقامش بعنوان متفکر اصلاحات در جمع اصحاب دانش و فکر جايگاه و پايگاه ممتاز داشت. بخصوص او با روزنامه قانون به عصيان برخاست و آئين حکمراني استبدادي ايران را بباد انتقاد گرفت. خلاصه آنکه فکر آزادي و مشروطه خواهي در درجه اول حاصل کار روشنفکران بود. آنها بيش از ديگران برآن بودند که از طريق تغيير ساختار سياسي کشور و پايان بخشيدند بنظام استبدادي وقت و برقراري نظام مشروطه اولاً بحران پيش آمده در رابطه با هويت ملي را حل ينمايند. ثانياً با ايجاد شرايط اجتماعي و سياسي باز عاري از تجحر و واپس گرايي جوهره خفته تمدن ايراني را پويا و فعال سازند. به ديگر سخن رنسانس فکري و سياسي و فرهنگي برپا دارند. ثالثاً از طريق برقراري نظام پارلمانتاريسم نظم و نسق جديد مبتني بر متقضايت زمان و نياز جامعه اتخاذ شود. فراتر از همه شرايط را براي تحميلات بيگانگان ناممکن سازند. بالاخره مردم سالاري و حکومت قانون را جانشين نظام استبدادي فردي نموده جامعه ايران را از اتصاف سرشت بي خبري رهاي ساخته به شاهراه پيشرفت وترقي سوق داده شود. براي هميشه فساد مزمن آکنده در پيکره هيئت حاکمه زدوده شده و بدينترتيب سلامت جامعه و دولت تأمين شود.
3- نقش دانشجويان
دانشجويان جوان ايراني نيز همگام با ترقيخواهان روشنفکر در جنبش مشزوطيت مشارکت جدي داشتند. محصلين مدرسه عالي پوليتيک(صنايع)، دانشکده فلاحت، مدرسه علوم سياسي و بطريق اولي دارالفنون در صفوف اول تظاهرات سال 1906 مردم قرار داشتند. دانشجويان زبان عربي و فلسفه و طلابي که در حضور مجتهدان بزرگ به تحصيل علوم فقه و اصول مشغول بودند با شهامت بي نظيري در جنبش انقلابي مورد بحث مشارکت داشتند. نهضت جوانان ايراني به پايه اي بود که عده زيادي از دانشجويان ايراني که در خارج از وطن در کشورهاي فرانسه، انگلستان و بلژيک مشغول تحصيل بودند مدرسه را ترک کرده براي شرکت در انقلاب به ايران مراجعت کردند.
نقش بازرگانان
همانطوريکه که اشاره شد يکي از عناصر فعال انقلاب مشروطيت بايد طبقه بازرگانان را بشمار آورد. بخصوص بموازات توسعه مناسبات اقتصادي ايران تعداد و نفوذ تجار روبه افزايش بود و بهمين جهت نسبت به تعاملات سياسي واقتصادي حکومت با دول خارجي از خود حساسيت نشان مي دادند. از روزگاران گذشته در اکثر شهرهاي ايران نوعي اتحاديه هاي صنفي وجود داشت. اين اتحاديه ها براي خود روسا، صندوقدار و جلسات منظمي، داشتند و حق عضويت معين نيز از اعضا دريافت مي شد. در قرن هفدهم، بخصوص در دوران سلطنت شاه عباس بسبب گسترش راههاي ارتباطي داخلي و خارجي، اعاده حاکميت ايران برخليج فارس، برقراري امنيت راهها و توسعه اقتصادي کشور صنايع مقام بلندي احراز کرد و اين روند کم و بيش تا اوايل قرن هيجده ادامه داشت. ولي با شورش افغانها اصفهان و تعداد زيادي از شهرهاي ايران ويران گرديد و در نتيجه قوس نزولي اقتصاد ايران شروع شد. در تجارت وقفه حاصل گرديد و ضربه مهلکي بر صنايع ايران وارد آمد. بعلاوه بعد از قتل نادرشاه بسبب بروز جنگهاي ويرانگرانه داخلي بين مدعيان سلطنت از يک سو و توسعه راهزني دريايي و تجاوزات مخربانه آنها به بنادر جنوبي ايران در خليج فارس از سوي ديگر، اقتصاد و تجارت ايران را دچار رکود شديد گرديد. در اين ايام در اروپا در پرتو انقلاب صنعتي، اقتصاد و صنايع اروپا تماماً در حال پيشرفت بود. ماشينها اختراع مي شد، وسائل توليد تغيير شکل داده و صنايع شيميايي جان مي گرفت. بخصوص در قرن نوزده راه آهن و کشتيراني وسائل توليد را دچار انقلابي ژرف ساختند. ولي در دوران حکومت زنديه و قاجاريه بخصوص در نيمه اول قرن نوزده، ساختار اقتصادي کشور کم وبيش به همان صورت سابق باقي مانده واصول توليد قديمي با وضع يکنواخت از پدر به پسر به ارث ميرسيد با اينکه از اوائل قرن نوزده ايران در طيف تعاملات سياسي اروپا کشانده شده و قراردادهاي تجاري متعدد با خارجيان برقرار گرديد، ولي صنايع ايران کماکان روش سنتي خود را در پي داشت ولي بتدريج به ويژه در نيمه دوم قرن نوزده در نتيجه توسعه روابط بازرگاني در شهرهاي استانبول، بغداد، باکو، تفليس، کلکته، بمبئي، مارسي، لندن، منچستر، کلني هاي ايراني پيدا مي شوند. تجار ايراني در خارج کشور ارتباط نزديک خويش را با ايران محفوظه نگهداشته و کالاهاي صادراتي ميهن خود را از قبيل قالي، ترياک، خشکبار، توتون وغيره به بازارهاي مربوطه، عرضه مي داشت ودر مدت سي سال اعتبار و اهميت قابل ملاحظه اي کسب مي نمايند. عده زيادي از تجارايراني مانند بانکداران کشورهاي خارجي در مقابل وديعه هاي مختلف وامهايي به دولت پرداخته و حکومت را تا حدي متوجه نيازمنديهاي صنف خود مي سازند. از سوي ديگر براي ترويج صنايع اروپايي در ايران نيز اقداماتي بعمل آمد. يک کارخانه پارچه بافي، فابريک کاغذ سازي تأسيس شد. بعلاوه کارگاههاي شمع ريزي، قند سازي، گاز چراغ و بشکه سازي نيز برپا شد.از اوايل قرن بيستم تعداد کارخانجات ايران روبه افزايش نهاد. در نتيجه بازرگانان ايراني در قبال ورود بي بند و بار کالاهاي خارجي مشابه توليدات داخلي از خود حساسيت نشان مي دادند. علت عمده مبارزه بورژوازي ايران برعليه ظلم وجود خارجي بسبب ميل به حفظ و توسعه کارخانه هاي محلي بود. بهمين جهت در داخل کشور براي محصولات وطني تبليغات زيادي بعمل آمده و فتواها و بيانيه هاي زياد منتشر مي گرديد. به ديگر سخن دشمني بوروژوازي تازه به دوران رسيده ايران با تحميلات اقتصادي و تجاري قدرتهاي خارجي از اينجا سرچشمه مي گرفت که آنها مي خواستند صنايع خود را در مقابل بيگانگان محافظت نموده و آن را ترقي دهند. بخصوص در اين رابطه جداي از صنف تجار که حرفه شان داد وستد بود، سرمايه داراني که در پي فعاليت وسيع اقتصادي همچون سرمايه گذاري در صنعت توليدي و بانکداري و ايجاد شرکتهاي تجاري و صنفي بودند بسبب اتصاف به ارزشهاي مترقيانه اجتماعي وسياسي نقش فعالتري در عرصه تحولات سياسي ايران داشتند در ميان آنان افراد بيدار فکر با تفکر اجتماعي راديکال وجود داشتند. نماينده شاخص تفکر بازرگانان مترقي، سياختنامه ابراهيم بک نوشته حاجي زين العابدين مراغه است. اين طبقه در حرکت مشروطه خواهي و آزادي سهم عمده اي داشت، و ميان آن وطبقه روشنفکر پيوستگي فکري و عملي برقرار بود.(2)
اثر شکست روسيه از ژاپن
جنگ روس و ژاپن وشکست فاجعه بار روسيه وانقلاب مشروطه روسيه 1905 بنوبه خود به نهضت آزادي ايران تکان شديدي داد. شکست روسيه بدست يک قدرت نوخاسته آسيايي در مردم ايران تأثير عميق بخشيد. بخصوص اينکه خروج تحميلي ژاپن از انزواي تاريخي و پيشرفت چشم گير آن مقارن با دوران سلطنت ناصرالدين شاه بود اين مقايسه بين توسعه افتخار آميز يکي، درماندگي و خذلان ديگري در يک برهه زماني مشابه، بيش از پيش مردم را به عقب ماندگي کشور و ناتواني نظام سياسي وقت در پاسخگويي به چالشهاي خارجي آگاه مي ساخت. چنانکه هر خبري درباره پيروزيهاي ژاپن باعث تهيج ايرانيان مي شد. ژاپن به آن کوچکي بزرگترين قدرت نظامي اروپا را شکست مي دهد. راستي چگونه از عهده اين کار برآمده است؟
او راه موفقيت را در اخذ منطق برتر چالشگران تشخيص داده و از خود اروپاي مهاجم سرمشق گرفته است و ساختار اداري، نظامي و علمي و فرهنگي خود را بر مباني مترقيانه آنها بنا نهاده است. پس راه رهايي از عقب ماندگي اتصاف به ارزشهاي برتر چالشگران، يعني نيل به دموکراسي از طريق پايان بخشي به نظام استبدادي و برقراري نظام پارلمانتاريسم، يعني مشارکت مردم در اداره امور جامعه از طريق انتخاب نمايندگان خود بي شک همان گونه که پيروزي ژاپن به روسيه در تهيج سياسي مردم ايران اثر گذار بود، انقلاب 1905 روسيه نيز بنوبه خود در خيزش مردم ايران اثربخش بود.
ب- عناصر داخلي ذيربط در رابطه با اختلال هويت مشروطيت
نهضت مشروطيت فرآيند تاريخي در هم پيچيده اي از نوع حرکتهاي اجتماعي طبقات شهرنشيني بود. دراين نهضت همچون ساير حرکتهاي اجتماعي طبقات و گروه هاي مختلف مشارکت داشتند. طبقات و گروههايي با افق اجتماعي گوناگون و وجهه نظرهاي متمايز و گاه بکلي مغاير. بهمين جهت مشروطيت ايران از لحاظ هويتي از آغاز با نوعي اختلالات دروني ناشي از عناصر متعارض و دخالتهاي بيروني عقامت زا دچار شده بود.
از لحاظ دروني انقلاب مشروطيت از برخي جهات با انقلاب هاي جهان صنعتي غرب متفاوت بود. برخي عناصر اجتماعي که در انقلاب هاي غرب مورد خطاب اصلي بوده و در واقع ناظر به ترد آنها بود، در انقلاب مشروطيت جزو عناصر عمده تشکيل دهنده بشمار رفته اند. همين امر موجب ايجاد نوعي تعارض بنياني در ماهيت انقلاب مشروطيت تلقي گرديده است. زيرا اين عناصر بنياناً باارزش ها و آزاديهاي مندرج در نظام مشروطيت ناسازگار مي باشند. چنانکه يکي از عناصر مورد خطاب اصلي در انقلابهاي غرب، سکولاريسم يا جدايي دين از حکومت بود، حال آنکه در انقلاب ايران روحانيان يکي از چهار عنصر عمده سازنده مشروطيت بودند.
از ديگر خطاب هاي اصلي انقلاب، غرب زدودن بقاياي فئوداليسم بود. ولي در انقلاب مشروطيت، اشراف فئودال نقش حاشيه اي ولي درعين حال بسيار فعال داشتند. بخصوص سران عشاير به دليل داشتن اسلحه در فرآيند انقلاب، اعم از موافقت يا مخالفت نقش مؤثر داشتند. چنانکه در سالهاي بسيار حساس 1909-1908 نيروهاي مدافع و جنگنده مشروطه خواهان را عمدتاً بختياريها و نيروهاي سپهدار تنکابني تشکيل مي دادند. بطوريکه فتح تهران در سال 1909 توسط نيروهاي فئودالي برهبري محمدوليخان سپهدار تنکابني و سردار اسعد بختياري صورت گرفت که بعنوان پيروزي مشروطه خواهان تلقي گرديد، گواه صادقي براين مدعا است. سوم آنکه در انقلابهاي غرب طبقه متوسط نقش گسترده و بسيار فعال و محوري داشته و عامل عمده پيروزي بشمار رفته است. ولي در انقلاب ايران طبقه متوسط از گستردگي لازم برخوردار نبوده، گواينکه نقش بسيار فعال داشته است.
اگر چه در جنبش همگاني و اعتراض عام جهت نيل به مشروطيت طبقات و گروههاي مختلف شرکت داشتند، ولي چهارعنصر اجتماعي در پيشبرد اوليه آن نقش ويژه و مؤثر داشتند که عبارت بودند از: ترقيخواهان روشنفکر، بازرگانان، علما واشراف فئودال. عنصر روشنفکر نماينده حرکت ترقي و آزاديخواهي بود، تحرک فعالي داشت، بخصوص از لحاظ آگاه و فرهيخته ساختن مردم به اصول و ارزشهاي دموکراسي و مزاياي اجتماعي و سياسي ناشي از آن. عنصر تاجر در پي تأمين حقوق مالي و جاني بود و مخالف نفوذ و دخالتهاي بيگانه. ضمن آنکه بطور نسبي بين بازار و منبر، اصناف و روحانيت روابط و تعاملات نزديکي وجود داشت. چنانکه اين نزديکي و همبستگي در جنبش مردمي قضيه رژي ناظر به الغاي قرارداد امتياز تنباکو بنحو روشني منتجلي بود.
1- نقش عنصر روحانيت
عنصر روحاني در آرايش ديني متصف به روح سياسي بوده، ماهيت آن بيشتر نمود انفعالي داشت تا فعلي. زيرا روحانيون مبتکر مفهوم مشروطيت نبودند، بلکه تحت تأثير و تلقين افکار ترقيخواهان و مصلحت سياسي روز، بخشي از روحانيون راه همراهي با مشروطه خواهان را در پيش گرفتند، بدون آنکه با جوهره انديشه و ارزشهاي دموکراسي وابستگي و الفت جدي داشته باشند. به ديگر سخن فکر و آزادي و نظام دموکراسي نه نشأت گرفته از مباني شريعت بود و نه منبعث و برخاسته از مباني اجتماعي- فرهنگي جامعه ايراني که بخصوص در طول چهارصد سال اخير شديداً متصف به ارزشهاي اصول گرايانه مذهبي شده بود. زيرا مشروطيت يا نظام دموکراسي زائيده انديشه هاي بالقوه و مترقيانه متفکران غربي و فرآيند سالها کشش و کوشش اجتماعي و سياسي براي ترجمان خارجي آن، از جمله دستيابي به آزاديهاي اساسي به ويژه مشارکت مردم در اداره عمومي جامعه بوده است. با توجه به اينکه نظام دموکراسي راز و رمز پيشرفت و ترقي جوامع غربي از يک سو، و سرشت چالشگرانه آن در کسوت سياست استعماري در برخورد با جوامع شرقي از سوي ديگر، مورد شناسايي و ارزيابي ترقيخواهان روشنفکر ايراني قرار گرفته بود، لذا بسياري از آنها اتصاف به ارزشهاي دموکراسي را تنها راه برون رفت از عقب افتادگي تاريخي وقت، به ويژه تغيير نظام استبدادي مندرج در متن آن و بالاخره احراز توان کافي بمنظور پاسخگويي به چالشگريهاي قدرتهاي استعماري غرب تشخيص داده و در جهت پيشبرد اين مقصود به توجيه فوائد اصول و ارزشهاي دموکراسي، تبليغ و نشر آن پرداختند. از آنجائيکه نظام استبدادي وقت به دليل ناتوانيهاي پي در پي در ايفاي مسئوليت هاي تاريخي، سياسي و اجتماعي از يک سو و عدم ايستادگي در قبال دخالتهاي مکرر خارجي، از سوي ديگر، رسالت و مشروعيت آن دچار ترديد هايي شده بود، لذا جنبش براي تغيير نظام استبدادي وقت حمايت بسياري از اقشار مختلف مردم را در پي داشت. اما در مورد استقرار نظام جانشين يعني مشروطيت دربادي امر رژيم مزبور بخوبي مستقر شد. ولي در رابطه با پياده کردن اصول و ارزش هاي مربوطه آن بخصوص تدوين قانون اساس اختلاف نظرهاي جدي پديدار گرديد.
بخصوص اين اختلافات بعد از انعقاد قرارداد1907 ناظر به تقسيم ايران به مناطق نفوذ بسبب دخالتهاي مکرر خارجي شدت بيشتري پيدا کرد. به ويژه در اين رابطه موضع گيري روحانيون بيش از ساير اقشار نماد و نمود خاص خود را داشت. زيرا بطور کلي موافقت روحانيون با مشروطيت قبل از هرچيز ناظر به تغيير رژيم استبدادي بود، بدون آنکه درباره اصول و ارزشهاي مشروطيت غور و تفحص خاص صورت گيرد. بهمين جهت موضع روحانيون درباره مشروطيت يکپارچه و يکدست نبود، بلکه دراين باره سه نگرش متفاوت ظاهر گرديد:
الف- روحانيون متمايل به همگرايي با مشروطه خواهان.
ب- روحانيون طرفدار «مشروطه مشروعه»
پ- روحانيون بنيادگراي مخالف مشروطه و هر نوع جنبشهاي آزاديخواهانه
همانطوريکه اشاره گرديد روحانيون گروه اول مبتکر و مقدم مفهوم مشروطيت نبودند، بلکه تحت تأثير و تبليغ افکار ترقيخواهان و جو سياسي روز، از جمله حمايت اوليه بريتانيا از نهضت مزبور بعنوان وسيله مؤثر براي تغيير رژيم دل به مشروطيت بستند، بدون آنکه اعتقادي به مباني و ارزشهاي دموکراسي داشته باشند.
زيرا اصول نظام دموکراسي مبتني به نظريه حاکميت مردم و مشارکت آنها در اداره عمومي جامعه پيش بيني گرديده است. بديهي است چنين فلسفه سياسي با بنياد احکام شرعي منزل لايتغير رباني تعارض ذاتي دارد. به ديگر سخن ميان اصول آزادي مندرج در نظام دموکراسي و حقوق عبدالله در شريعت تعارض بنياني وجود دارد.
بهمين جهت مي توان ادعا کرد که ترتيب مشروطيت را روحانيون برقرار نکردند، بلکه در حد خود سهم معيني داشتند. چنانکه در اين رابطه سيدمحمد صادق طباطبائي چنين گواهي مي دهد:
«ما مشروطيت را که خودمان نديده بوديم. ولي آنچه شنيده بوديم، و آنهايي که ممالک مشروطه را ديده و به ما گفتند، مشروطيت موجب امنيت و آبادي مملکت است. ما هم شوق و عشقي حاصل نموده، تا ترتيب مشروطيت را در اين مملکت برقرار نموديم.» (3)
خلاصه آنکه اين بخش از روحانيون با توجه به واقعيات سياسي روز و تمايل و همبستگي اقشار مختلف مردم با افق هاي سياسي متفاوت براي تغيير نظام سياسي وقت به حمايت از مشروطيت برخاستند و برآن شدند با توجيه و تعبيرهاي شرعي برحقانيت آن صحه بگذارند، بدون آنکه با مباني ارزشي آن موافقت خاص داشته باشند. چنانکه ضعف ذاتي توجيه شرعي مشروطيت را به نحو بارز در تعارضي که ميان علماي مشروطه خواه و عناصر روشنفکر در جريان تدوين قانون اساسي ظاهر گرديد مي توان شناخت.
در مقابل روحانيون مشروطه خواه، روحانيان شريعت پناه، يعني مدعيان مشروطه مشروعه قرار داشتند که قوياً خواهان مجلس شوراي اسلامي بودند، مجلسي که مدارش براحکام شريعت باشد.جوهر عقايد اين گروه مبتني بر اين نظريه بود که مجلس شوراي ملي بايد متصف به ارزشهاي اسلامي باشد، يعني مجلسي که احکام آن مخالف شرع نبوي نباشد و مشتمل بر امربمعروف ونهي از منکر و رفع ظلم، ترويج دين و نشر عدل، بين مسلمين باشد. از ديد اين گروه حسن ايجاد چنين مجلسي اينست که محل وفاق ميان دولت، علما و ساير رعايا خواهد بود. وقتي هم که پادشاه دستخط مشروطه را به قيد مشروطه که مفادش داراي مطالب مذکوره است، مقصود همان بود که اشاره شد.
براين اساس آنها خواهان مجلسي شوراي ملي اسلامي بودند که مي بايست در نظامنامه آن بعد از لفظ مشروعه، لفظ مشروعه نوشته شود. با ملاحظه آنکه احکام و قوانين اين مجلس بايد مبتني بر ارزشهاي اسلامي باشد، لذا بايد همواره حق نظارت براي آنها در پرتو اصول و موازين اسلامي تدوين و تنظيم گردد.
اين گروه که ابتدا در سلک مشروطه خواهان بودند و در مبارزات اوليه مشارکت داشتند به سبب طرح نظرات خود در چارچوب مشروطه مشروعه به جرگه مخالفان مشروطيت رانده شدند و فرآيند پاي بندي به اصول مذکور را بجان خريدار شدند.
گروه سوم روحانيان، جناح متشرعان راست افراط بودند که اساس مشروطيت، يعني مجلس کنگاش و قانون موضوعه و هرچه اندک مغايرتي با قوانين ديني داشته باشد مردود مي شمردند. نظرات اين گروه اگرچه با نظرات طرفداران مشروطيت مشروعه متفاوت بنظر ميرسد ولي در واقع معطوف به يک هدف واحد مي شد. به عبارت ديگر آن که دو جناح ظاهراً از هم متمايز بودند ولي در معني پيوسته و جهت فعاليتشان به يک نقطه مي انجاميد ناظر به نفي مطلق نظام مشارکت مردم و تأييد استبداد مطلق سياسي متصف به ارزشهاي مذهبي.
خلاصه آنکه از لحاظ دروني يا داخلي، يکي از عوامل پيدايش اختلال در هويت مشروطيت، وجود تعارض ذاتي بين عناصر تشکيل دهنده آن در درجه اول ميان روحانيون و ترقيخواهان روشنفکر و دگر حاميان نظام دموکراسي بود. عامل ديگر ذيمدخل در اختلال هويت مشروطيت بروز اختلاف بين اشراف فئودال و ترقيخواهان روشنفکر از يکسو و معتقدان به تحکيم قدرت واقتدار حکومت مرکزي از سوي ديگر بود. موضوعي که در فضل بعدي مورد بررسي ماست.
2- نقش اشراف فئودال
اشراف فئودال سنتي در ساختار اجتماعي، سياسي و امنيتي- نظامي ايران جايگاه و نقش ويژه داشتند. بخصوص با توجه به انيکه ايلات و عشاير مجهز به اسلحه بودند، لذا دريافت امنيتي-نظامي ايران چه در شکل فوج هاي نظامي و چه از لحاظ مشارکت برخي از فوج هاي مورد بحث در محدوده گارد ويژه سلطنتي حضور فعال داشتند. بعلاوه بسبب اعمال اقتدار محلي در قلمرو مسکوني شان بخصوص بعنوان مرزداران در تعاملاتي با قدرتهاي استعماري ذيربط بودند. به ويژه بعد از تقسيم ايران بمناطق نفوذ اين تعاملات گستردگي و پيچيدگي بيشتري پيدا کرد. چنانکه بختياريها و اعراب بن کعب بموجب قراردادهايي با انگليسيها امنيت راه هاي تجاري و سپس مناطق نفتي را به عهده داشتند. بنابراين همانطوريکه قبلاً اشاره شد اشراف فئودال يکي از چهار عنصر فعال در جريان نهضت مشروطيت بودند. ولي موضع اشراف فئودال همانند روحانيان در رابطه با انقلاب مشروطيت يکدست نبود، بلکه برخورد آنها با جريان انقلاب مبتني بر سه يا چهار نگرش ذيل بود:
1- برخي از اشراف فئودال ابتدا با مشروطيت نظر موافق داشتند. اما وقتي يک سال بعد، از انعقاد و اعلام قرارداد1907 ناظر به تقسيم ايران بمناطق نفوذ بين دولت هاي روس و انگليس آگاه شدند، اين اقدام را تهديد و خطر جدي عليه تماميت ارضي و استقلال سياسي تلقي نموده و معتقد بودند که وقتي اصل و اساس استقلال مملکت دچار چنين مخاطره مهلک گرديده، دلمشغولي درباره نوع و کيفيت نظام سياسي کاري بس عبث است. بخصوص آنها تقسيم ايران به مناطق نفوذ را زمينه اي براي تحميل نظام Condominum در آينده دانسته و در چنين شرايطي برکناري شاه را که نسبتاً سمبل وحدت ملي بوده گام ديگري در جهت نفي استقلال ايران تلقي نموده و مجموعه حوادث سالهاي 1908و1909 را براين اساس استدلال و ارزيابي مينمودند.
بعلاوه آنها معتقد بودند که دو قدرت استعماري به ويژه انگلستان برآن خواهند بود که الگوي به کار برده در مورد برخورد با انقلاب 1858 سپاهيان هند را در ايران نيز اعمال نمايند. زيرا انگليسيها پس از سرکوبي انقلاب سپاهيان هند، بهادر شاه آخرين پادشاه گورکاني هند را به رانگون تبعيد نموده و هند را رسماً مستعمره انگليس ساخته و ملکه ويکتوريا را بعنوان امپراتريس هند اعلام نمودند. واکنون نيز برآنند که همان رويه را بنحو ديگري در مورد ايران بکار برند. منتهي با توجه به انيکه در مورد ايران منافع دو قدرت استعماري در ميان بوده است. برقراري نظام Condominium بعنوان فرآيند نهايي تقسيم ايران بمناطق نفوذ مد نظر بود. با توجه به اينکه در عهدنامه سه جانبه انگليسي، فرانسه و روسيه درباره سرزمينهاي متنزع شده از امپراتوري عثماني. پيشنهاد انگليسيها دائر به حذف منطقه بيطرف والحاق آن به منطقه نفوذ انگليس که مورد موافقت دولت روسيه نيز قرار گرفت، پيش بيني تبديل احتمالي مناطق نفوذ به Condominium نظر بي اساس نبود. بدون شک اگر انقلاب اکتبر1917 روسيه صورت نمي گرفت و اين امر تحقق واقعي پيدا مي کرد. کماآنکه انعقاد قرارداد استعماري نافرجام 1919 در راستاي همين تفکر تدوين و تنظيم شده بود.
2- بعضي ديگر از اشراف فئودال ابتدا نظر مساعدي نسبت به مشروطبت نداشتند و حتي با محمد عليشاه نيز همراهي داشتند، ولي درپي تحولات سالهاي بعد به ويژه بحران هاي سياسي سالهاي 1909-1908 تغيير رويه داده، بنفع مشروطه خواهان وارد فعاليت جدي شدند. حتي ستون اصلي نيروي دفاعي و جنگنده مشروطه خواهان را تشکيل دادند و در پيروزي مشروطه خواهان در سال 1909 و خلع محمدعليشاه نقش ويژه اي داشتند. چنانکه در اين رابطه مي توان از نقش سردار اسعد و صمصام السلطنه روساي ايل بختياري و محمدوليخان سپسدار تنکابني نام برد. نامبردگان پس ازفتح تهران يک حکومت موقتي 52 نفره تشکيل دادن که در آن سپهدار عهده دار وزارت جنگ و سردار اسعد عهده دار به وزارت کشور شدند.
3- گروه سومي از اشراف فئودال از روي مصلحت انديشي خود را همسو و همراه مشروطه ساخته، با استفاده از ضعف طبقه سوم، موقعيت خود را در سنگرهاي مشروطه مستحکم ساختند واز سنگر مزبور پايه حقوق وامتيازات وآزاديهاي طبقاتي خود را از طريق قانون اساسي تثبيت نمودند.
4- بالاخره اقليت خاصي از قبايل کوچک و کوچ نشين چون طالشي، طوايف ميکانيلي، حاج خوجاني، جان جالفلي، پوردلي وغيره از همان ابتدا حمايت از نظام استبدادي و مخالفت با مشروطه خواهان را در پيش گرفتند ولي نقش عمده اي در فرآيند نهضت مشروطه نداشتند.
خلاصه آنکه نقش عمده اشراف فدرال تا حدودي همانند نقش روحانيون قبل از هرچز ناظر به تغيير رژيم استبدادي وقت بود. ولي با ارزشهاي واقعي مشروطيت آنچنانيکه بايد و شايد همسويي نداشتند و بهمين جهت آنها مانند روحانيون از جمله عناصر متعارضه داخلي در ايجاد اختلال در هويت مشروطيت بشمار رفته اند.
اما مانع عمده در رابطه با تحقق آزاديهاي اساس مندرج در قانون اساسي مشروطه و در عين حال عامل عمده خارجي در ايجاد اختلال در هويت مشروطيت، نقش بازدارنده دولتهاي استعماري روس وانگليس بود. زيرا آنها پس از انعقاد عهدنامه 1907 منافع مشترک خود را در عقيم ساختن اصول سياسي مشروطيت تشخيص داده وبه دلايلي که خواهد آمد بطور سيستماتيک بر همين روال اقدام نمودند.
ج- عناصر خارجي ذيربط در رابطه با اختلال هويت مشروطيت
از سوي ديگر آنچه که موجب بروز اختلال ماهوي درانقلاب مشروطيت ايران و مانع پويايي و بالندگي بعدي آن از لحاظ تحقق واقعي ارزش هاي مندرج در آن گرديد، برخورد واستفاده ابرازي برخي از قدرتهاي خارجي از انقلاب مزبور بود.
به ديگر سخن حمايت اوليه انگلستان از انقلاب مشروطيت صرفاً جنبه ابزاري و درعين حال مقطعي داشت. يعني انگلستان با آگاهي و وقوف از جريان و روند مسلط در ميان اقشار آگاه، فعالان سياسي و آزاديخواهان ايران ناظر به ضرورت تغيير وضع سياسي موجود به ويژه پايان دادن به نظام استبدادي که قبلاً علائم و تجليات عملي چند از اين جريان پديدار شده بود، برآن شد با اتخاذ سياست همسويي با جريان مورد بحث مقاصد استعماري خود را در درون آن جاي و پوشش داده و از اين طريق ضمن حصول هدف هاي مورد نظر در عين حال نوعي نظارت و کنترل برجريان مذکور را داشته باشد. به عبارت ديگر پس از نيل به مقصود، فرآيند انقلاب مي بايستي آنچنان نظارت و هدايت شودکه ارزشهاي ليبرال-پارلمانتاريستي آن فاقد فراگيري و جذابيت از لحاظ اشاعه جوامع بحران زا تحت استعمار بريتانيان در منطقه به ويژه آسياي جنوبي شود. زيرا انگلستان نيک مي دانست که پيشرفت و شکوفايي انقلاب ايران بمنزله جرقه اي خواهد بود براي اشتعال انقلاب آزادي خواهانه در شبه قاره هند. از سوي ديگر نيک آگاه بود براي روسيه که يک سال قبل، يعني سال 1905، انقلاب ليبرال پارلمانتاريسم را در کشور خود سرکوب نموده بود، بهيچوجه برايش قابل قبول نبود که انقلاب مشابه اي در کشور همسايه آن پاي گيرد، بخصوص آنکه برخي از انقلابيون روسيه نيز تا حدودي در پيشبرد آن ذيمدخل بودند.
در واقع انقلاب مشروطيت ايران در زماني رخداد که روسيه رقيب ديرينه انگلستان در شرايط بحراني خاص قرار داشته و با دشواريهاي زيادي دست به گريبان بود. از يک طرف شکست فاجعه بار از ژاپن و پيامدهاي ناگوار آن به ويژه انقلاب 1905 و سرکوبي گسترده آن که جامعه روسيه را با پس لرزه هاي اجتماعي و سياسي خاص مواجهه ساخته بود. از طرف ديگر ناکاميهاي سياسي دربالکان در قبال نفوذ فرآينده امپراتوري اتريش- مجارستان و نگراني روز افزون از قدرت بالنده و روبه توسعه آلمان و دسته بنديهاي آن در اروپا و بالاخره بروز انقلاب مشروطيت ايران، آنهم يک سال بعد از سرکوبي انقلاب 1905، با سردمداري انگلستان همه و همه روسيه را درگير و دار سياسي و شرايط انفعالي خاص قرارداده بود که بناچار برآن مي شود با پا در مياني فرانسه نظرات سياسي- امنيتي انگلستان را در رابطه با مناطق مورد رقابت در آسيا پذيرا شود. به ويژه به پيشنهاد دهه گذشته انگلستان درباره ايران در ارتباط با خليج فارس تن در دهد.
در واقع آنجه که موجب اتخاذ سياست استفاده ابزاري انگلستان از انقلاب مشروطيت ايران گرديد، بيش از هر چز ناظر به حفظ و تثبيت سلطه بلامنازعه اش در منطقه خليج فارس بمنظور مهار و مسدود کردن پيشرفت نفوذ و تهديد دو قدرت چالشگر وقت يعني روسيه و آلمان از طرق ايران بسوي اين منطقه حياتي واقع در حريم امنيتي هندوستان بود.
زيرا در اواخر قرن نوزده، دولت انگلستان که سلطه انحصاري خود را در منطقه خليج فارس در مظان چالش روسيه و قدرت نوخاسته آلمان مي ديد برآن شد براي جلوگيري از پيشرفت نفوذ و قدرت مورد بحث در مقام چاره جويي اساسي برآيد. براي حصول اين مقصود ابتدا با انعقاد قراردادهاي تحميلي تحت الحمايگي با تمامي شيوخ خليج فارس و سلطنت نشين عمان مانع اخذ هرگونه پايگاهي از سوي قدرتهاي مورد بحث در مناطق تحت الحمايه گرديد.
ولي در اين رابطه نگراني عمده از سوي ا ايران مستقل بود. بخصوص که در اين ايام شايعه واگذاري پايگاههايي از طرف دولت ايران به دولتهاي روسيه و آلمان در خليج فارس در مطبوعات اروپا مطرح بود. مضافاً برآن که رفت و آمد کارشناسان و مقامات نظامي آنها به ساحل جنوبي ايران اين نگراني را تشديد نموده بود که موجب صدور اعلاميه معروف لانسدان وزير خارجه انگلستان ناظر به حفظ سلطه و موقعيت انگلستان در خليج فارس حتي به قيمت پذيرش جنگ دراين باره. بخصوص دراين هنگام نگراني انگلستان از نفوذ مسلط روسيه در دربار ايران براي پيشبرد اين مقصود بود. بهمين جهت مستعمره چيان انگلستان در اين زمان تمام هوش و حواس خود را متوجه روسيه نموده بودند. لذا براي رفع اين معضل در سال 1895 پيشنهاد تقسيم ايران را به روسيه تزاري نمودند. ولي روسها از اين پيشنهاد استقبال ننمودند. زيرا مناطق شمالي ايران عملاً در طيف نفوذ و منافع اقتصادي آنها بود و در عين حال از آزادي عمل لازم براي انجام مانورهاي سياسي بسوي خليج فارس بهره مند بودند. بعلاوه به سبب داشتن نفوذ سياسي در دربار ايران به ويژه از طريق نيروي قزاق برهبري افسران روس، شديداً خواهان حفظ وضع موجود در ايران بودند و تمايلي به تغيير آن نداشتند.
دولت انگلستان براي نيل به اين مقصود برآن شد از طريق بکارگيري ابزارهاي فشار سياسي روسيه را وادار به پذيرش پيشنهاد مورد بحث نمايد. بخصوص در اوايل قرن بيستم که روسيه با شکست هاي نظامي و ناکاميهاي سياسي پي در پي مواجه شده بود و شديداً درگير سامان دهي پيامدهاي انقلاب داخلي خود بود، زمان براي پيشبرد اين مقصود مساعد تشخيص داده شد.
لذا دولت انگلستان برآن مي شود با توجه به وجود جريان مسلط اجتماعي و سياسي بالقوه در داخل ايران براي تغيير نظام استبدادي وقت، سياست پشتيباني از حاميان تغيير ساختار سياسي در ايران را براي حصول دو مقصود در پيش گيرد:
يکي خارج کردن دربار از زير نفوذ مسلط روسها؛ ديگري با بهره گيري از مشکلات داخلي و خارجي درگير و گريبانگير روسها از يک سو و ضرورت تشکيل جبهه اتفاق در مقابل جبهه اتحاد در اروپا، موافقت آنها را براي پذيرش پيشنهاد قبلي انگلستان در رابطه با تقسيم ايران بمناطق نفوذ تحصيل نمايد. در اين رابطه فرانسه نيز که ازجبهه بندي آلمان در اروپا مشوش شده بود با ايفاي نقش پا در مياني جهت رفع اختلافات بين دولتهاي انگلستان و روسيه موفق گرديد روسها را به پذيرش نيازهاي امنيتي انگلستان در آسيا، به ويژه تأمين امنيتي منطقه خليج فارس از طريق تقسيم ايران به مناطق نفوذ راضي نمايد. جرياني که فرآيند آن منتهي به انعقاد عهدنامه 1907 ناظر به تقسيم ايران به مناطق نفوذ بين دو قدرت رقيب قبلي گريد.
انگلستان که يکسال قبل ظاهراً براي از بين بردن نفوذ روسيه در دربار با نهضت مشروطه طلبي ايران روي موافق نشان داد ه بود و به مردمي که در راه آزادي مبارزه مي گردند ياري نموده بود، اينک که استفاده ابزاري آن از انقلاب مشروطيت به ثمر نشسته بود، باتفاق روسيه مواضع مشترکي، مغاير با ارزشهاي مشروطه، در قبال پيامدهاي و رخدادهاي بعدي در پيش مي گيرند.
بنابراين همانطوريکه در بالا اشاره گرديد از اين پس هر دو دولت استعماري برآن شدند ضمن پذيرش چارچوب حقوقي مشروطيت، عملاً شرايط را براي توسعه مترقيانه آن مختل ساخته و آن را به نظام عقيم شده اي تبديل نمايند و بهمين نحو نيز عمل نمودند. لذا مجموعه حوادثي که از 1907 ببعد تا انقلاب 1917 روسيه در ايران رخ مي دهد عليرغم اختلاف نظرهاي ظاهري مبتني بر تفاهم بنياني بين دو قدرت استعماري وقت بود. بخصوص انگلستان براي منحرف ساختن ايرانيان از معاهده 1907 و پيامدهاي آن که لطمه جبران ناپذيري به استقلال سياسي کشور و در عين حال تحقير بزرگي نسبت به آزادي ايران محسوب مي شد، برآن مي شود که رخدادهاي اجتماعي- سياسي بعدي را در اتصاف به ارزشهاي نهضت مشروطيت و ادامه آن تلقي نموده و بدينترتيب مردم ايران را از عطف توجه به ماهيت استعماري عهدنامه 1907 و رويارويي با آن باز دارد. بهمين جهت تمامي رويدادهايي که در 1907 ببعد بمنظور مخالفت با مشروطيت و عقيم ساختن فرآيند آن صورت مي گرفت، درلواي پشتيباني روسهاي و موافقت انفعالي انگليسها بود.
عهدنامه1907 که بنام قرارداد صلح تنظيم شده بود در واقع همان سرنوشتي را نسبت به مردم ايران در نظر مي گرفت که يکصد سال پيش از آن "اتحادمقدس" برعليه آزايخواهان اروپا در مبارزه عليه نظام هاي استبدادي وقت در پيش گرفته بودند.
خلاصه آنکه هويت مشروطيت ايران به سبب نارسائيها در پروسه ديالکتيکي دروني و تحميلات بيروني متصف به مقاصد استعماري از ابتدا دچار نوعي اختلال ماهوي گرديد. همين امر موجب گرديد که نهضت هاي آزاديخواهان بعدي ايران نيز بنوعي دچار سرنوشت مشابه اي شوند.
چنانکه بعد از يکصد سال که از انقلاب مشروطيت مي گذرد مردم ايران هنوز دست به گريبان نظام استبدادي و در طلب رهايي از آن هستند. بي شک آنچه را که يکصد سال قبل مردم ايران از انقلاب مشروطيت انتظار داشتند و در طلب ارزشهاي آزاديخواهانه آن بودند، امروز مردم ايران در پي دستيابي بهمان ارزشها ولي در مفاهيم جديد و مترقيانه آن يعني استقرار دموکراسي، حقوق بشر و آزاديهاي اساسي و حکومت قانون مي باشند.
منابع:
1) فريدون آدميت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران( تهران: انتشارات پيام 2535
2)م. پاولويچ، و.تريا، س. ايرانسکي، سه مقاله درباره انقلاب مشروطه ايران، ترجمه م. هوشيار(تهران: 1357، موسسه انتشارات اميرکبير
3) ژان پير ديگار، برنارهورکاد، يان ريشار، ايران در قرن بيستم، بررسي اوضاع سياي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگ ايران در يکصد سال اخير. تهران:1377، نشر البرز.
4) عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تاريخ روابط خارجي ايران ، از ابتداي صفويه تا پايان جنگ جهاني. تهران:1369، موسسه انتشارات اميرکبير.
5) احمد کسروي، تاريخ هيجده ساله آذربايجان، تهران:2537، انتشارات اميرکبير.
6) ا. آ. گرانتوسکي، م.آ. داندامايو، گ. آ.کاشلنکو، اي .پ پتروشفکي، م. بين ايوالف، تاريخ ايران، ترجمه کيخسرو کشاورزي. تهران:1359، انتشارات يونس
پي نوشتها:
1) فريدون آدميت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران( تهران: انتشارات پيام 2535 صفحه28
2) مهدوي، عبدالرضا هوشنگ، تاريخ روابط خارجي ايران از ابتداي دوران صفويه تا پايان جنگ دوم جهاني (تهران: 1369موسسه انتشارات اميرکبير صفحه220
3) فريدون آدميت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران: تهران: انتشارات پيام: 2535 ص 105
4) عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تاريخ روابط خارجي ايران از ابتداي دوران صفويه تا پايان جنگ جهاني تهران: موسسه انتشارات اميرکبير، 1369 ص223
5) فريدون آدميت، نهضت مشروطيت ايران، ص 147
6) فريدون آدميت، ايدوئولوژيک نهضت مشروطه ايران: 2535، انتشارات پيام، ص149
|
|