تبليغاتX
دکتر داوود هرمیداس باوند
 
دکتر داوود هرمیداس باوند
 
 
نظرات و سخنان استاد دکتر داوود هرمیداس باوند سخنگوی جبهه ملی ایران
 
 

انسان هايي که در پي زيست سرافراز و بهينه مردم خود با کسب اعتبار و شوکت و ارتقا جامعه خويش و احراز جايگاه رفيع و تمدن ساز براي ملت خود در جهان وقت، نقد جان مي بازند و گاهاً حيات آنها با سرانجام تراژيکي رقم مي خورد، به سرشت و عنوان قهرماني متصف مي شوند و بدين جهت مورد اعجاب، تحسين، ستايش و چه بسا نيايش مردم خود و آيندگان  قرار مي گيرند. انديشه ها،  نظرات، آرمانها و بالاخره سلوک و رفتار آنها همواره الگوهايي براي راه و روش مردمي و ميهني نسل هاي آينده خود بود.

قهرمانان نه تنها در زمره آباء و اجداد غرورآفرين نسل هاي آينده جاي مي گيرند، بلکه سياست بخش جوهره خلاقيت،آفرينندگي و هويت ساز جامعه مربوطه خود در گذر تاريخ شناخته شده اند. انگيزه قهرمان دوستي و قهرمان پرستي به درجات مختلف در تمامي جوامع بشري وجود داشته است و آنها همواره بر آن بوده اند که بر اساس ارج ها و ارزشهاي روز،خود آيين قهرماني و اتصاف به سرشت رادمردي را در اشکال مختلف پايدار نگه دارند. نخستين تمايلات اجتماعي قهرمان پرستي در تاريخ اساطير و مذهبي ملت ها نمودار شده است.

قهرمانان اساطيري غالباً منتسب به خدايان و يا نظرکرده آنها بوده اند. در اين رابطه،گاهي، برخي موجودات افسانه اي چون سيمرغ در سرنوشت قهرمانان به نحوي رقم خورده اند.

قهرمانان اساطير آريايي عموماً مرتبط با خدايان بوده اند و يا متصف به فره ايزدي. چنانکه در اساطير يوناني مندرج در داستانهاي حماسي هومر هرکول، هکتور و آشيل هر يک وابسته يا نظر کرده خداياني چون زئوس، آپولو و هفاليتموس هستند. در داستانهاي اساطيري ايراني، اسفنديار و رستم از عنايت يزداني و هدايت سيمرغ بهره مند هستند. زيگفريد  و زيگر دو قهرمان افسانه اي ژرمني و اسکانديناوي به همين نحو از توان فرا انساني بهره مند مي شوند.  بالاخره، اين نوع نگرش درباره قهرمانان اساطيراقوام و ملل ديگر همانند نقش سامسون در قصص اساطيري – مذهبي قوم يهود نيز صادق است.

بعضاً ممکن است، قهرمانان اساطيري خاستگاه و پايگاه مردمي صرف داشته و برخاسته از توده پايين جامعه باشند و در سرنوشت جامعه خود نقش موثرتري را ايفا کرده باشند. چنانکه در اين رابطه جايگاه و نقش کاوه آهنگر و آرش کمانگير در خور توجه بيشتري بوده است.

ولي آنچه بيش از هر چيز در اين مقوله مطرح است، جايگاه و نقش قهرماناني است درگذر واقعي تاريخ و ميزان اثر گذاري و الهام بخشي آنها در روش  و منش نسل هاي آينده، به ويژه مسئولان و مديران و مدبران بعدي جوامع مربوطه خود به ويژه  در اين مورد شخصيت هايي در خور توجه قرار دارند که موفق شدند جامعه وقت خود را از موقعيت عشيره نشيني يا باديه نشيني، سلطنت نشيني کوچک و يا دولت شهر به امپراتوري معظم و مقتدر و حتي قدرت جهاني روز ارتقاء دهند. و برخي از آنها،  به سبب نقش تمدن سازشان، جايگاه ويژه اي در تاريخ تمدن بشري احراز نموده اند. جدا از پيامبران، از جمله اين بزرگان و قهرمانان تاريخ ساز مي توان از: سياگزار يا هوخشتره، کورش کبير، اسکندر کبير، سزار، مهرداد دوم، اردشير بابکان، عمر بن خطاب، شارلماني، سلطان محمد فاتح، هاندري دريانورد، فيليپ دوم، پترکبير، فردريک کبير و غيره نام برد. به موازات آن شخصيت هايي از لحاظ مديريت کشورداري، استوار نظم و نسق نوين و نو آوري در نحوه اداره امور جامعه جايگاه ويژه اي در تاريخ احراز نموده و از اين لحاظ الگو و سرمشقي براي آيندگان بشمار رفته اند مانند: حمورابي، داريوش اول، اکتاويوس آگوستوس، خسرو انوشيروان،  ژوستينتن، شاه عباس کبير، لويي چهاردهم، اکبر شاه، بيسمارک، دکتر سون يات سن، نهرو، دوگل و..... بالاخره فراتر از همه قهرماناني که در راه استقلال و آزادي جامعه وقت خود بپا خاستنند و ضمن نوآوريها در آيين جنگ پيروزيهايي را براي ملت و مردمان خود به ارمغان آوردند و از اين لحاظ مطلوب خواص و معبود عوام قرارگرفتند. به همين جهت غالباً از آنها به عنوان قهرمانان مردمي ياد شده است. از آنجايي که بسياري از آنان  در پيکار براي زيست سرافراز مردم خود سرنوشت تراژيکي را پذيرا شدند، لذا ياد و خاطره مبارزات آنها که گاهي با نامراديها و نا مردمي هاي خودي همراه بوده، در سروده ها، ترانه ها و آوازه هاي فولکوريک جوامع مربوط آنها تجلي بعدي پيدا کرده است. در اين رابطه چهره هايي چون آرمينوس، هانيبال، مهرداد ششم، اسپارتاکوس، پاکوروس، ابومسلم خراساني، بابک خرم دين، يعقوب ليث صفاري، صاحب الزنگ، جلال الدين منکبرني، پرنس لازار، ژاندارک، پرنس توسکي، اسکندر پيک، مازيتي،  گاريبالدي،سيمون بوليوار،خوزه سن مارتين، ژوارس، زاپاتا، مصدق، تيتو، هوشه مينه، چه گوارا، نلسون ماندلا و احمد شاه مسعود در خور توجه ويژه بوده اند.

بدون ترديد، احمد شاه مسعود يکي از چهره هاي مردمي شاخص در تاريخ دويست ساله اخير افغانستان مي باشد. او در سخت ترين و تنگ ترين شرايط موفق گرديد با اتخاذ روش جنگهاي پارتيزاني و نوآوريهاي ويژه  خود (تئوري دفاع در برابر تجاوز سهمگين)

براي مدت 10 سال ايستادگي و مقاومت پيروزمندانه اي را در برابر نيروهاي ابر قدرتي مهاجم، مجهز به پيشرفته ترين سلاحهاي سنگين و سبک به نمايش گذارد و تهاجمات مکرر دشمن را با نافرجامي ها و ناکامي هاي پي در پي روبرو سازد – گواينکه جنگهاي پارتيزاني در افغانستان، با توجه به سابقه مقاومتها و مبارزاتي از اين دست در طي سه نبرد متفاوت و عليه نيروهاي متجاوز بريتانيا در طول قرن نوزده، آن را جزئي از فرهنگ جنگي مردم افغانستان در آورده بوده است، ولي مسعود براي اين نوع جنگ در کشور افغانستان پايه علمي گذاشت و آن را تدوين کرد.  او يک استراتژي چهار مرحله اي براي جنگ بر ضد شوروي پايه گذاري کرده بود که از مرحله آغاز جنگ پارتيزاني تا پيروزي، چگونگي رسيدن به آن را در بر مي گرفت. همچنين در تاکتيک هم، نوآوريها وابتکارهاي تازه اي در عرصه جنگهاي پارتيراني به منصه ظهور رساند. بي شک، تدابير، ابتکارات و نوآوريهاي او بر پايه  شرايط جغرافيايي و طبيعي افغانستان از يک سو، و توان و قدرت آتش سهمگين دشمن از سوي ديگر، پي ريزي شده بود، به او اين فرصت را داد که  با اتخاذ مانورهاي لازم در طول 10 سال مبارزه  پي گير نه تنها دشمن را از لحاظ نظامي دچار استيصال و درماندگي خاص نمايد که مجبور شود مواضع تهاجمي خود را به دفاعي تبديل نمايد، بلکه او با بهره گيري از تجارب و نتايج عمليات انجام شده در زمينه هاي امنيتي– سياسي، چون ايجاد شوراهاي سه گانه،  ساختار نظام اداري - سياسي و امنيتي را براي آينده افغانستان پي ريزي نمايد.

 

فرآيند کوششهاي مسعود در برابر تهاجمات ابر قدرت خارجي

باعث شد به او لقب "شير پنجشير" دهند

 

اجراي تئوري دفاع در برابر تجاوز سهمگين، آن چنان در خنثي کردن يورش هاي گسترده و مکرر شورويها قرين موفقيت شد که آنها راهي جز تغيير اساسي در مواضع اوليه خود نديدند و در اين رابطه دشمن مهاجم که ابتدا از مبارزان و مجاهدان دره پنجشير بعنوان مشتي راهزن، اشرار و باسمچ  ياد مي کرد،  به ناچار بر آن شد که با مسعود بعنوان نماينده مردم شمال افغانستان بر سر ميز مذاکره بنشيند و برقراري آتش – بس يکساله را از طريق بستن پيمان دو جانبه خواستار شود. اسف بار تر آنکه شورويها به هيچ يک از مقاصد مورد نظر ناشي از پيامدهاي اين موافقتنامه دست نيابد. فرآيند کوششهاي  دفاعي مسعود در زمينه هاي نظامي، امنيتي و سياسي در برابر تهاجمات سهمگين ابر قدرت خارجي سبب گرديد که آگاهان، متخصصان و کارشناسان جنگهاي پارتيزاني او را بعنوان «شير پنجشير» ملقب سازند.

شايستگي و کارداني مسعود تنها در مبارزات پيروزمندانه ده ساله او در برابر ارتش سرخ خلاصه نمي شود ، بلکه او همين شايستگي را به نحو ديگري در برابر طالبان و طالبانيسم که به اعتقاد او پديده اي خارجي در پوشش کاذب داخلي ظاهر شده بود به نمايش گذاشت. او در برابر طالبان به دو دليل در مقام مقابله و مبارزه بر آمد:

يکي آنکه آن را رويدادي خارجي، دست پرورده پاکستان براي تحميل سلطه آن کشور بر افغانستان تلقي مي کرد. ديگر آنکه نظام طالبانيسم را با ايجاد افغانستان متحد و آزاد مبتني بر حکومت مرکزي برگزيده مردم مورد علاقه خود در تعارض جدي مي ديد. بالاخره،  بنيادگرايي افراطي اسلامي مستقر در اين نظام را مغاير با اسلام معتدل در خور همسويي با دمکراسي مورد نظر براي افغانستان مي دانست. به همين جهت, او با تمام وجود ايستادگي در برابر طالبان، القاعده و پاکستان را وجهه همت خود قرار داد، زيرا او بر اين باور بود که افغانستان يک کشور کثير الاقوام است و عقل و منطق ايجاب مي نمايد در پرتو تحولات پيش آمده تا حدودي ساختار اجتماعي– سياسي افغانستان را دگرگون ساخته است، همه اقليت ها بايد متناسب با جمعيت خود در تعيين سرنوشت کشور مشارکت داشته باشند و راه رسيدن به چنين نظامي چيزي جز دمکراسي نخواهد بود، يعني آنچه که طالبان و طالبانيسم فاقد آن مي باشند.

با اعتقاد راسخ به اين نگرش در رابطه با طالبان، مسعود پس از عقب نشيني از کابل در سپتامبر 1996، بر آن شد جنگ را در منطقه شمال پي گيري نمايد. زماني که مزار شريف به تصرف طالبان در آمد، اکثر رهبران مجاهدان افغانستان از کشور خارج شدند.  برادر مسعود، احمد والي  از او خواست که او نيز افغانستان را ترک کند، ولي او پاسخ داد براي نجات مردم افغانستان تا آخرين نفس در کشور باقي خواهد ماند و مبارزه را ادامه خواهد داد. او براي انجام اين مقصود سيستم دفاعي متفاوتي، را جدا از آنچه که در رابطه با شوروي اعمال شده بود، ضروري دانست.

نظريه دفاعي مسعود در برابر طالبان و حامي آن پاکستان، مبتني  بود بر مقاومت در داخل و اعمال فشار از خارج. در انجام اين مقصود، با احياي جبهه نجات ملي براي نجات افغانستان يا اتحاد شمال، بر آن شد بعنوان هسته اصلي مقاومت در داخل با طالبان روبرو شود و از خارج عقبگاه طالبان را که پاکستان بود مورد حمله قرار دهد.

در انجام اين مقصود، با اتخاذ تدابير استراتژيکي و تاکتيکي ويژه منطبق با شرايط جديد در برابر طالبان – پاکستان موفق شد طي 5 سال پايگاه مقاومت و مبارزه خود را در برابر توطئه ها و حملات مکرر نيروهاي طالبان و عوامل خارجي آن حفظ و پايدار نگه دارد. به ديگر سخن، 8 سال مقاومت مسعود در برابر طالبان، بن لادن و پاکستان يکي از تحسين برآنگيزترين مبارزه در تاريخ افغان و منطقه است. تبحر مسعود در امر فرماندهي و اتخاذ تاکتيک و استراتژيهاي مناسب توام با درايت سياسي سبب گرديد که به او عنوان «شاهين هندوکش» داده شود.  به همين جهت،  بسياري در اين رابطه او را همتاي بوريس تيتو، هوشي مينه و  ژنرال جياب دانسته اند.

مسعودگذشته از تبحر در امر فرماندهي، شايستگي در اتخاذ تدابير تاکتيکي و استراتژيکي مدير و مدبر کاردان در امور سياسي، اجتماعي به ويژه در امر سازماندهي بود.

 مسعود معتقد بود که افغانستان قابليت و ظرفيت

آن را دارد که کشوري مرفه باشد

 

از سوي ديگر، مسعود انساني آزاده، متعادل و ميانه رو، چه در رفتار اجتماعي و چه در اعتقادات مذهبي بود. او از هر گونه خشونت بري بود و به همين جهت در مبارزات سياسي شديداً مخالف عمليات تروريستي بود، زيرا نتايج آن را عليه مردمي مي ديد که مي بايست از طريق جلب و بسيج عمومي آنها را براي ورود در پيکار عليه اشغالگران خارجي و ايادي داخلي آنها و فراتر از همه براي تعيين سرنوشت آينده جامعه و مشارکت در آن آماده ساخت. او مخالف افراط گري اعم از راست و چپ بود. به همين جهت با نظرات افراطيون اسلامي موافق نبود، او معتقد بود گروههاي افراطي چپ و راست در افغانستان با شکست روبرو شدند زيرا هر دو گروه نيازهاي واقعي مردم را ناديده گرفتند. به همين لحاظ او با مواضع و نظرات گلبدين حکمتيار رهبر نظامي جماعت اسلامي رهبر بعدي حزب اسلامي که شديداً طرفدار اقدامات تروريستي به هر نحو بود، در مقام مخالفت بر آمد و به  همين دليل مبارزه آشتي ناپذير با طالبان را در پيش گرفت. با اينکه خود وي بارها از سوي عوامل وابسته به ارتش سرخ، حکومت کمونيستي کابل،  رهبر حزب اسلامي و بالاخره عوامل و ايادي طالبان در مظان عمليات تروريستي  قرارگرفت، ولي همواره اقدامات تروريستي را محکوم مي کرد. او نخستين کسي بود که ماهيت خطر تروريستي ناشي از همبستگي القاعده – طالبان و پاکستان را مطرح ساخت و بارها تاکيد نمود پيروزي آنها نه تنها تهديد جدي براي افغانستان بلکه براي کل منطقه است، بي شک نگرش ضد تروريسم او حاکي از اعتقاد و باور راسخ او به آزادي و بر قراري نوعي نظام دمکراتيک سازگار با تاريخ، سنت و مذهب مردم افغانستان بود. او معتقد بود افغانستان در بُعد خارجي بارها فداي موقعيت جغرافيايي خود گرديده و از بُعد داخلي فداي حکومتهاي غير ملي و غيرمردمي. او معتقد بود افغانستان از نقطه نظرهاي مختلف قابليت و ظرفيت آن را دارد که کشوري مرفه باشد. آنچه افغانستان هميشه از نداشتن آن رنج برده يک حکومت ملي و عادل است . به نظر او، پاسخ واقعي براي حل مسايل جامعه اي کثيرالملل مثل افغانستان استقرار نوعي نظام دمکراسي بر مبناي مشارکت مردمي از طريق انتخابات بود. البته او تا جايي دمکراسي را مي پسنديد که با اسلام معتدل همسو باشد، اعتقاد راسخ مسعود به اصول آزادي ، مشاورت و مشارکت يکي از رمزهاي محبوبيت او در ميان همراهان و همکارانش بود. او قوياً استفاده از شورا را براي تصميم گيريها در هر زمينه لازم مي ديد. او پس از آتش بس 1984-1983 گروه مرکزي مرکب از پنجاه نفر از مجاهدين در شمال تشکيل داد، به عنوان آناتومي ارتش افغانستان درآينده.  وظيفه اين گروه تنها جنگيدن نبود، بلکه عمده ترين مسئوليت آنها پياده کردن نظم در منطقه بود. نخستين  اقدام او براي برقراري نظم و در ضمن مشارکت مردم در اداره عمومي جامعه تشکيل شوراها بود. او تمام طبقات موثر جامعه را در آن تاريخ در سه شورا: شوراي مردم، شوراي علما و شوراي فرماندهان مشارکت داد. شوراي مردم رابط و واسط اساسي بين مسعود و مردم بود که او را در جريان مستقيم وضع اهالي اعم از کلي و جزيي قرار مي داد.

کارهاي مربوط به خدمات عمومي مانند تاسيس مدارس، کلينيک هاي بهداشتي، تعمير راهها، تعيين حکام و ولادت، فرمانداران محلي با پيشنهاد و مشورت همين شورا انجام مي گرفت. شوراي علما مرکب از علماي نخبه منطقه که وظيفه عمده ايشان نظارت و مشورت در امور قضايي و ساير مسايل مهم مربوط منطقه بود. اعضاي شوراي مردم و علما توسط خودشان انتخاب مي شدند. اعضاي شوراي فرماندهان را غالباً خود مسعود انتخاب مي کرد و کوشش مي نمود کساني در اين شورا انتخاب شوند که صاحب راي و استقلال نظر باشند با توسعه مناطق تحت کنترل بر تعداد شوراها افزوده مي شد . چنانکه با آزادي ولايات، شوراي ولايات به وجود آمد.

مجموعه اين شوراها را يک شوراي ديگر به نام «شوراي نظار» رهبري و اداره مي کرد. شوراي نظار در واقع ارگان رهبري مناطق تحت کنترل اتحاد شمال بود. شوراي مزبور موفق گرديد نيروهاي جمعيت اسلامي را در شمال، خاور، شمال خاوري و شمال کابل را فعال تر و هماهنگ تر کنند و يک قلمرو وسيع و يکدست به وجود آورد که براي استراتژي نظامي، سياسي و اجتماعي مسعود يک امر ضروري بود.

بي شک مسعود بر آن بود اصول آزادي ، مشاورت و مشارکت را که از مباني اوليه دمکراسي بوده است  به نحو مطلوب تر، موثرتر و گسترده تر به ويژه با تاکيد بر برابري زنان و مردان در کابل پياده نمايد. ولي رويدادها و حوادث پي در پي بعدي سبب گرديد که اقدامات اوليه او در کابل دولت مستعجلي بيش نباشد. اعتقاد راسخ مسعود، تلاش و کوشش هاي صادقانه او براي حصول يکپارچگي، وحدت، برقراري آزادي انتخابات در کشور بر اساس برابري زنان و مردان و فراتر از همه خصوصيات انساني و آزاد منشانه مسعود که او را در مقام مقايسه با رهبران طالبان در داخل و خارج افغانستان شخصيتي آزاده و ممتاز معرفي مي کرده، لذا جهت اطلاق عنوان «آمر صاحب» از سوي مردم افغانستان به مسعود از هر جهت زيبنده انديشه ها و روش و منش والاي انساني او بوده است.

در همين رابطه، نيکلول فونتن، رييس پارلمان اروپا، هنگام حضور مسعود در پارلمان اتحاديه اروپا، او را شخصيتي آزاده انديش معرفي نموده و اشعار داشت:

«او نه تنها قطب آزاديPale Freedom  براي افغانستان بلکه براي بشريت مي باشد». مسعود همواره آرزو و روياي وحدت و يکپارچگي، برابري مردم و آزادي انتخابات همسو با ارزشهاي انساني  معتدل را در افغانستان داشت و در راه تحقق اين مقاصد از هيچ تلاش و کوششي دريغ نداشت و چون قهرمانان مردمي در اين راه، نقد جان باخت. امروزه سرودها، اشعار و ترانه هاي بسياري درباره مسعود و آرمانهاي او در انتشارات، مجلات و مطبوعات منعکس مي باشد که حاکي از ستايش اين قهرمان ملي و مردمي است.

چگونگي مبارزات احمد شاه مسعود در چنبره دسايس پاکستان

از آغاز استقلال پاکستان در سال 1947، روابط اين کشور نو پا با افغانستان به سبب ادعاي افغانستان بر پشتونستان يا منطقه سرحد دچار نوساناتي بود که گاه تا آستانه برخورد نظامي پيش مي رفت و زماني نيز برپايه مقتضيات سياسي وقت جنبه صميمانه پيدا مي کرد. به ويژه، وابستگي افغانستان براي تجارت خارجي خود به دستيابي به بندر کراچي نقطه ضعفي براي اين کشور بود، زيرا پاکستان هرگاه که با افغانستان دچار مشکل مي شد، به بستن ارتباط ترانزيتي و بازرگاني اين کشور به نبرد مزبور اقدام مي نمود. يکي از دلايل نزديکي و وابستگي افغانستان به شوروي به منظور استفاده از راه ترانزيت اين کشور براي تجارت  خود و رهايي از تحميلات پاکستان بود، از سوي ديگر،  پاکستان همواره نسبت به افغانستان يک ديد استراتژيک  داشت و با حساسيت خاص تغييرات و تحولات داخلي افغانستان و چگونگي روابط آن با ديگر کشورها را زير نظر داشت . به همين جهت پناهنده شدن اولين گروه مبارزان مسلمان وابسته به جمعيت اسلامي افغانستان عليه حکومت محمد داودخان يک فيض سياسي درخور توجه تلقي گرديد. ذوالفقار علي بوتو، نخست وزير وقت پاکستان که از مداخله محمد داود خان به ستوه آمده بود ورود مهمانان تازه وارد را به فال  نيک گرفت و بر آن شد از آنها به عنوان وسيله جديد عليه افغانستان استفاده نمايد. براي حصول اين مقصود زير نظر سازمان اطلاعات نظامي پاکستان، مبارزان تازه وارد تحت تعليمات نظامي قرار گرفتند. احمد شاه مسعود، گلبدين حکمتيار و ديگران در اين تعليمات شرکت داشتند. اقدام بعدي، طرح کودتا بر ضد حکومت محمد داودخان بود که براي اجراي آن در سال 1974 مقدمات لازم چيده شد. اين کودتا  به اهتمام پاکستان و ظاهراً به ابتکار حکمتيار افراطي ترين عضو گروه انجام گرديد، با شکست روبرو شد.

ناکامي عمليات کودتا سبب اختلاف شديد ميان اعضا، به ويژه  بين احمد شاه مسعود و حکمتيار گرديد. اختلافي که بعدها منجر به درگيريهاي نظامي خونين بين طرفداران اين دوشد. نزديکي خاص حکمتيار با مواضع پاکستان بيش از پيش اين اختلاف را تشديد نمود که به نوبه خود اثرات عميق بر تحولات بعدي در افغانستان در پي داشت. احمد شاه مسعود پس از ارزيابي ساختار مجاهدين مقيم پاکستان، نظرات پاکستان راجع به آينده افغانستان و به ويژه برخورد گزينشي با مجاهدين،  به زودي متوجه شد که دنباله روي از رهبري وقت پاکستان راه بجايي نخواهد برد. به همين جهت وي بر خلاف گلبدين حکمتيار که همکاري نزديک با پاکستان را انتخاب کرده بود، برآن شد که خود مستقلاً راه مبارزه را در پيش گيرد. اما انجام اين مقصود کار آساني نبود. از يکسو جمعيت اسلامي از رهبري توانا برخوردار نبود که قادر باشد در پرتو تحولات و رويدادها خط مشي هاي درست اتخاذ نمايد. بعلاوه اختلاف نظرهاي دروني نيز به نوبه خود نقش بازدارنده ايجاد کرده بود. در همين رابطه گلبدين حکمتيار که نگرش هاي افراطي و در عين حال جاه طلبانه داشت و به رياست برهان الدين رباني در جمعيت اسلامي معترض بود، با تشويق پاکستاني ها اقدام به تاسيس حزب اسلامي جدا از جمعيت اسلامي نمود. مجموعه اين عوامل از يک سو و کودتاي کمونيست ها در سال 1978 از سو  ديگر، همه و همه فرصت هاي مناسب و لازم را براي مسعود به وجود آورد که راه و کار مستقل خويش را در پيش گيرد و در همين سال براي هميشه از پاکستان خداحافظي کرد و با ورود به پنجشير مبارزه جديدي را آغاز نمود. ولي از همان ابتدا بر آن شد که انتخاب راه مستقل او به عنوان انشعاب و يا جداي از جمعيت اسلامي افغانستان تلقي نشود، بلکه با اتخاذ مواضع و تصميم گيريهاي درست و حساب شده،  ضعف موجود در رهبري مبارزات را جبران نمايد. به ويژه پس از اشغال افغانستان به وسيله شورويها مبارزه مبنا، منطق و جنبه ديگري پيدا کرد. اينک دفاع از سرزمين مادري در قبال تجاوز خارجي بود که در واقع نقطه عطفي در مبارزات مردم افغانستان بشمار مي رفت.

زيرا جنگ بر ضد حکومت کمونيستي افغانستان که از همان آغاز سال 1977 آغاز شد،  جنبه همگاني نداشت و فاقد ابعاد گسترده بود. ولي با وارد شدن ارتش سرخ به افغانستان در دسامبر 1979 علماي ديني فتوي جهاد دادند و جنگ سرتاسري گرديد. مردم در آغاز با سلاح شخصي که در افغانستان معمول بود جنگ را آغاز کردند و مصارف هر جنگجو بدوش خودش بود.

افغانستان هميشه از نداشتن يک حکومت

ملي و عادل در رنج بوده است                                   

گروه بنديهاي مشخص هنوز به وجود نيامده بود. رهبري جنگجويان را بيشتر سران طوايف و قريه ها و علما عهده دار بودند. اما با ادامه جنگ يک طبقه جديد به نام مجاهدين پا به عرصه وجود نهاد. در راس مجاهدين اغلب فرماندهان آنها قرار داشتند. مجموع تعدادي از اين فرماندهان به يکي از سازمان هاي سياسي ارتباط  داشتند که رهبران آنها در خارج از کشور در ايران و پاکستان، مقيم بودند. از اين تاريخ به بعد مسعود - از پايگاه خود در پنجشير- جنگ  نابرابري را در برابر  نيروهاي شوروي در پيش داشت. او با اتخاذ استراتژي ها و تاکتيک هاي درست که از بسياري جهات نوآوري داشت، برآن بود که از دشواريهاي نظامي در پيش با موفقيت عبور کند. در طي ده سال، مبارزه ممتد او تنها با ارتش سرخ نبود، بلکه او با نيروهاي حزب اسلامي حکمتيار و برخوردهاي گزينشي و غير منصفانه پاکستان نيز روبرو بود، چنانکه در اواسط جنگ كه مسعود در مظان حملات گسترده نيروهاي شوروي قرار داشت، حزب اسلامي حکمتيار نيز از جبهه ديگري با او وارد جنگ شد. ابتدا به پايگاههاي مسعود در پروان و کاپيسا حمله شد و سپس تمام راههاي ارتباطي و مواصلاتي او قطع گرديد. در آن زمان، راههاي ارتباطي و مواصلاتي مجاهدين از پاکستان تا به ولايات از مسيرهايي كه تحت کنترل احزاب مختلف بود مي گذشت و در مسيرهايي که منتهي به پنجشير مي شد، مانند راه  بخراب- پنجشير در جنوب و اندراب – پنجشير در شمال که تحت کنترل نيروهاي حزب اسلامي بود، به روي پايگاهها و نفرات مسعود مسدود گرديد. بعلاوه راه مواصلاتي مسعود از طريق بدخشان نيز از سوي نيروهاي دولت مرکزي افغانستان بکلي بسته شده بود.  فراتر از آن، وضعيت ناهنجار اقتصادي موجب شده بود که مردم دره پنجشير به خارج کوچ نمايند. در نتيجه خروج مردم از دره که مجاهدين مسعود به آن وابستگي مستقيم داشتند، بر روحيه افراد و نبض اقتصادي جبهه تاثير منفي در پي داشت. زيرا با خروج مردم، مسعود مجبور بود آن عده از مجاهدين را هم که در سنگر جنگ نبودند اعاشه نمايد. با وجود تمامي مشکلات، مسعود از عمليات تهاجمي عليه نيروهاي دشمن غافل نبود و شديداً توجه داشت که شورويها و سازمانهاي اطلاعاتي دشمن از وضعيت آنها با خبر نشود، جنگ طولاني، عدم توجه رهبران اتحاد اسلامي مجاهدين مقيم پيشاور به وضع مبارزين پنجشير، نرسيدن مهمات و ساير ملزومات جنگ، قطع راههاي مواصلاتي توسط حزب اسلامي، وضعيت بد اقتصادي، کمبود پول، کوچ کردن مردم به دره پنجشير،  همه و همه از مسايل و مشکلاتي بودند که مسعود در پيکار نابرابر با شورويها با آنها مواجه بود.

همانطوري که اشاره شد، مسعود با تمام مشکلات مذکور، با اتخاذ استراتژيها و تاکتيک هاي لازم منطبق با شرايط جغرافيايي و طبيعي افغانستان از همه دشواريهاي نظامي با موفقيت عبورکرد و بعنوان يک فرمانده شجاع، خلاق و خردمند بعنوان «شير پنجشير» شهرت جهاني کسب کرد. شورويها که به درايت وکياست نظامي و سياسي مسعود پي برده بودند، ابتدا بر آن شدند با تهاجمات گسترده و پيشرفته نظامي به اين پديده مبارزکه آنها را در شمال افغانستان  زمين گير و مستاصل ساخته بود براي هميشه پايان دهند. به همين جهت، در بهار و تابستان 1982 به تهاجم نظامي گسترده  همراه با ضربات هوايي ممتد، استفاده گسترده از هليکوپترها و نيروي هوابرد عليه مواضع مسعود در پنجشير دست زدند که نهايتاً نتايج مطلوب حاصل نگرديد. شورويها وقتي با چنين نافرجامي نظامي روبرو شدند، به ناچار موضع تهاجمي خود را به دفاعي تبديل نمودند که در اين مورد نيز، در نتيجه حملات پي در پي پارتيزانهاي مسعود تلفات سنگيني را پذيرا شدند.

وقتي شورويها از راه نظامي نتوانستند به مقاصد خود دست يابند  بر آن  شدند موقتاً خط مش سياسي در پيش گيرند و با احمد شاه مسعود همانند يک رهبر ملي – مردمي برخورد نمايند و در اين رابطه در سال 1983 به او پيشنهاد برقراري آتش بس يکساله نمودند. مسعود که اين پيشنهاد را فرصت مغتنمي براي بازسازي نيروهاي مقاومت و گسترش مراکز فعاليت نظامي مي ديد از آن به نيکي استقبال كرد. گواينکه توافق آتش بس با شورويها مسعود را در مظان انتقادات و اتهامات شديد از سوي حکمتيار و ديگران قرار داد و دولت پاکستان نيز به  اين توافق چندان خوشبين نبود. ولي اين توافق حاکي از درايت و کياست سياسي و ارزيابي واقع گرايانه از پيامدهاي نظامي آن بود. چنانکه نتايج مثبت آتش بس را مي توان بشرح ذيل خلاصه نمود:

1-                به گفته مسعود، شورويها با نشستن بر سر ميز مذاکره طرف ما را به عنوان صاحبان و ساکنان اصلي اين سرزمين به رسميت شناختند. در حاليکه قبلاً مجاهدين را به عنوان گروه هاي تبهکار، اشرار، باسمچ و غيره مي ناميدند.

2-                شناخت بهتر از دشمن و چگونگي روحيه آنها براي ادامه جنگ طولاني.

3-                خلع سلاح افراد حزب اسلامي در خود پنجشير و خارج از آن و باز کردن خطوط تدارکاتي و مواصلاتي که بوسيله نيروهاي حزب اسلامي دچار محدوديتها و مسدوديتهايي شده بود.

4-                ذخيره کنوني مهمات براي يک جنگ طولاني ديگر.

5-                فرصت دادن تنفس به مردم و مجاهدين بعد از خستگي ناشي از جنگهاي نه ماهه گذشته.

6-                آشنايي کامل با شمال افغانستان، مردم و فرماندهان آنجا و گسترش فعاليت هاي خود در آنجا.

7-                ايجاد چهار پايگاه مهم در اطراف پنجشير، اندراب، خوست فرنگ، دره خيلاب و فرخاز از توابع ولايات بغلان و تخار.

8-                تاسيس شوراي نظار يا جبهه نجات ملي افغانستان.

9-                ايجاد واحدهاي مرکزي به عنوان آناتومي سياسي – نظامي آينده افغانستان.

 مسعود معتقد بود هدف شورويها از پيشنهاد آتش بس ناظر به کسب چهار هدف بود:

الف : نفوذ در بين مردم.

ب: بد نام ساختن جبهه نجات ملي افغانستان.

ج : ترور شخص من. 

د : آمادگي براي يک جنگ ديگر.

پيش بيني مسعود درست بود، ولي شورويها به هيچ يک از هدفهاي خود دست نيافتند.

اولاً در بين مردم نتوانستند کار مهمي انجام دهند، چنانکه در حمله گسترده 1984 يک نفر به آنها اطلاع نداده بود که مسعود و نيروهايش دره را ترک کرده اند. ثانياً درمورد بد نام ساختن مسعود و جبهه نجات ملي افغانستان، تنها حکميتار و اخوانيها او را متهم به همکاري و جاسوسي براي روسها نموده و تا حدودي چهره اسلامي او را نزد مسلمانان عرب خدشه دار ساختند.

اما هدف سوم يعني ترور، در جريان آتش بس دو بار جاسوس هاي دستگاه امنيت دولت افغانستان اقدام به ترور او کردند، ولي هر دو بار تلاش آنها با ناکامي روبرو شد. بالاخره هدف آخر و عمده شورويها در لواي تهاجم گسترده 1984 که در آن از هواپيماي بمب افکن استراتژيک Tu160، هزاران سرباز، صدها تانک و تجهيزات نظامي استفاده شد با ناکامي کامل روبرو گشت. زيرا مسعود و نيروهايش همراه با سکنه بومي، 48 ساعت قبل دره پنجشير را تخليه کرده بودند و شورويها آتشباري بسيار سنگيني و پر هزينه اي را در دره خالي و ترک شده پذيرا شدند.

بدون ترديد، پاکستاني ها از موفقيت هاي نظامي و سياسي مسعود در مناطق شمالي افغانستان چندان خشنود نبودند، زيرا آنها قبلاً از  مخالفتهاي مسعود با طرح مورد نظر ضياء الحق براي تشکيل کنفدراسيون افغانستان و پاکستان که در واقع طرح الحاق افغانستان به پاکستان بود آگاهي داشتند. بعلاوه پيروزيهاي نظامي مسعود و اعتبار روز افزون او را در داخل و خارج افغانستان مانع بزرگي براي پيشبرد نظرات خود از طريق گلبدين حکمتيار مي ديدند. مسعود که يک استراتژي چهار مرحله اي  براي جنگ بر ضد شوروي پايه گذاري کرده بود،  بر آن بود که جنگ حدود 20 الي 25 سال ادامه خواهد يافت و در اين مدت او موفق خواهد شد ارتش نامنظم خود را به ارتشي نيمه منظم ارتقا دهد. اما نيروهاي شوروي قبل از تاريخ پيش بيني شده از افغانستان عقب نشيني کردند. پس از خروج شوروي بسياري خواستار حمله مجاهدين به كابل بودند. بخصوص حکمتيار در اين مورد تاکيد خاص داشت. در مقابل مسعود معتقد بود که حکومت نجيب الله خود به خود از صحنه کنار خواهد رفت، لذا نيازي به تهاجم، کشتار و ويرانگري نخواهد بود. مضافاً اينکه حفظ ساختارها و سازمانهاي عمومي براي اداره افغانستان از هر جهت ضروري بنظر مي رسد. ولي از آنجائيکه حکمتيار در صدد حمله به کابل بود، مسعود مجبور به پيشدستي گرديد و قبل از حکمتيار وارد کابل شد. حکمتيار که اين بار نيز قافيه را باخته بود راه تخاصم و محاصره و بمباران کابل را در پيش گرفت.  در نتيجه دور جديدي از برخوردهاي نظامي ميان مجاهدين و نابساماني سياسي بر افغانستان حاکم گرديد. پاکستان که همراه با عربستان و ديگران بر روي حکمتيار سرمايه گذاري کرده بودند، وقتي جريان امور را  خلاف مصالح خود دريافتند بر آن شدند از ادامه حمايت از حکمتيار خودداري نموده و مقاصد خود را از طريق ساخت و پرداخت پديده طالبان به منصه ظهور رسانند.

طالبان، که مسعود آن را يک پديده خارجي و تحميلي تلقي مي كرد اصولاً بر اساس دو عنصر سلفي و پشتون بنا شده بود و تا حدودي با شبکه القاعده مرتبط و با ارزشهاي جهادگرانه آن متصف گرديده بود. پاکستان بر آن بود که از طريق طالبان و طالبانيسم به مقاصد ذيل دست يابد:

1-                               حفظ سلطه سنتي قوم پشتون در افغانستان.

2-                               برقراري نظام کنفدراسيون و در غير اينصورت تبديل افغانستان به حيات خلوت خود.

3-                               دستيابي به بازارهاي آسياي مرکزي.

4-                               بهره جويي از افغانستان بعنوان راه ترانزيت براي انتقال گاز کشورهاي منطقه به ويژه ترکمنستان به آسياي جنوبي.

5-                               خلع جايگاه و نفوذ رقباي منطقه اي مانند ايران و تا حدودي هند از افغانستان.

6-                               پيشبرد خواستهاي سياسي خود درکشمير.

7-                               ارتقاء جايگاه ژئوپولتيک پاکستان در منطقه

از سوي ديگر, عربستان سعودي و امارات متحده عربي كه تامين و تغذيه کننده نيازمنديهاي مالي، ارزشي و سياسي القاعده بودند, بر آن شدند از طريق طالبان و طالبانيسم جهت تبليغ و گسترش ارزشهاي جهادگرانه سلفي بصوب آسياي مرکزي، سين کيانگ يا ترکستان شرقي، کشمير، شمال قفقاز و حتي هرمزگان و سيستان و بلوچستان ايران بهره جويند. مضافاً آنکه القاعده و حاميان عربستاني آن نيز همين برنامه را در شرق آفريقا و ديگر نقاط اين قاره پي گير شدند. بدين ترتيب ديپلماسي عربستان سعودي در نقاطي که سابقه تعاملات سياسي خاص نداشت، بعنوان پديده سياسي فعال مطرح گرديد.

احمد شاه مسعود که مبارزه عليه ارتش سرخ را با پيروزي پشت سر گذاشته بود، اينک  با تهاجمي ديگر در زير لواي بنيادگرايي افراطي اسلامي کشور خود را در مظان خطر مي ديد.

مسعود که همواره نگرشي فرا قومي نسبت به مسائل افغانستان داشت, بر اين باور بود که برتري جوئيهاي قومي از جمله تلاش براي احياي سلطه پشتون ها در پناه حمايتهاي پاکستان و ديگران نه تنها با تحولات اجتماعي و سياسي 27 ساله افغانستان سازگاري ندارد، بلکه دور جديدي از درگيريهاي درون جامعه را در پي خواهد داشت. مردمي که در طول بيش  از دو دهه درگيريها، کشتار و ويرانيهاي داخلي به ستوه آمده اند، ديگر آمادگي برخورد با ادامه چنين جريان هايي را ندارند و از هر روندي که تامين کننده امنيت جامعه باشد حسن استقبال مي نمايند. به همين جهت مسعود برآن بوده جهت حفظ وحدت و يکپارچگي کشور با استفاده از طرق مسالمت آميز به تنشهاي موجود ميان مجاهدين پايان دهد. او که قبلاً با تشکيل جبهه نجات ملي افغانستان با حضور بيش از پنجاه نماينده  از ايالات شمالي، شمال خاوري، جنوب، جنوب باختري، باختر و مرکز چنين وحدتي را با موفقيت پشت سر گذاشته بود، اينک بر آن گرديد که اين مقصود را پس از ورود به کابل نيز عملي سازد. چنانکه وقتي گلبدين حکمتيار مبادرت به محاصره کابل و بمباران شهر نموده و برکناري مسعود را از پست وزارت دفاع خواستار بود، مسعود بمنظور حفظ وحدت و پايان دادن به درگيريهاي سوداگرانه موافقت نمود از مقام وزيردفاع کناره گيري  نمايد و از حکمتيار رقيب ديرينه و سر سخت خود دعوت کرد که به کابل وارد شده و پست نخست وزيري را  عهده دار گردد. فراتر از آن، هنگاميکه نيروهاي طالبان موفق شدند بدون درگيري هاي قابل توجه کنترل چند ايالت را در دست بگيرند، مسعود در مقام دعوت از حضور و مشارکت نمايندگان طالبان در دولت وقت افغانستان بر آمد و براي اين منظور در آغاز سال 1995 بدون همراه به ميدان شهر،  پايگاه سابق حکمتيار، رفت تا به ملا رباني نماينده طالبان براي حصول اين مقصود مذاکره نمايد. در اين ملاقات موافقت شد که نمايندگان طالبان به کابل بيايند و در کنفرانسي با حضور 40 نماينده از سوي دولت و 40 نماينده از طرف طالبان به مذاکره بنشينند. ولي طالبان اين توافق را ناديده انگاشته و راه حمله به کابل را در پيش گرفت. وقتي در سپتامبر 1996نيروهاي طالبان کابل را در محاصره گرفتند، مسعود براي جلوگيري از کشتار و ويرانگريهاي بيشتر نيروهاي خود را از کابل خارج نمود و بر آن شد جنگ را در منطقه شمال افغانستان عليه طالبان و حامي آن پاکستان در پيش گيرد.

در انجام اين مقصود، مواضع دفاعي مسعود کاملاً متفاوت از روشهاي متخذه در برابر نيروهاي شوروي بود.  نظريه دفاعي مسعود در قبال طالبان مبتني بوده بر مقاومت در داخل و اعمال فشار از خارج. زيرا طالبان که اصولاً دست پرورده پاکستان و ديگران بود ريشه در بيرون داشت. به ديگر سخن، مداخله خارجي با عوامل داخلي دست اتحاد داده بر آن شدند يک پديده ساخته و پرداخته شده در خارج را به جامعه افغان و مجاهدين تحميل نمايند. مسعود با توجه به اين رويداد استراتژي دفاعي خود را بصورت دو سويه  تنظيم نمود. يعني برقراري جبهه دفاع ملي در داخل و اعمال فشار به حاميان طالبان از خارج، به عبارت ديگر, مسعود با ايجاد جبهه دفاع ملي يا اتحاد شمال بر آن شد از جلو با طالبان روبرو شود و از خارج عقبگاه طالبان را که پاکستان بود مورد حمله قرار دهد. اما اجراي اين استراتژي کار آساني نبود، زيرا مسعود در هر دو جبهه با دشواريهاي زياد روبرو شد. از يک سو در جبهه متحد  ملي، رهبران گروههاي درگير که در شرايط اضطراري تن به نوعي همکاري داده بودند، هنوز حاضر نبودند حسابهاي تسويه نشده ديرين را فراموش کنند و به همين جهت در اولين برخورد در برابر طالبان شکست خوردند و مسعود را تنها گذاشتند. وي روزهاي دشوار و پر مشقتي را سپري کرد، ولي بالاخره موفق شد اتحاد شمال را ساماندهي اساسي دهد و توان مقاومت آن را در برابر يورشها و دسيسه هاي طالبان بالا برد.

اما در جبهه خارجي که سعي بر آن بود طالبان تحت فشار قرار گيرد، بحران به نحو ديگري نمودار گرديد.  اولاً پاکستان، امارات متحده و عربستان سعودي رژيم طالبان را به رسميت شناختند. ثانيا سازمان کنفرانس اسلامي در پرتو نفوذ عربستان سعودي و ديگران عضويت دولت رباني را به حال تعليق در آورد. آمريکا و سازمان ملل نماينده طالبان را در نيويورك پذيرفتند. کلينتون رئيس جمهوري وقت آمريکا بعد از اشغال کابل توسط طالبان آن را رويدادي مثبت براي برقراري نظم و امنيت در افغانستان تلقي کرد. ترکمنستان نيز به ميانجيگري برخاست و با طالبان راه تعاملات اقتصادي را در پيش گرفت، برخي از دولتها پس از چندي با طالبان روابط دو فاکتو Defacto  برقرار نمودند.

احمد شاه مسعود از مجموعه اين رويدادها از خارج بنفع طالبان به ويژه حمايت آمريکا و انگليس ابتدا از گلبدين حکمتيار برگزيده پاکستان و رقيب سرسخت خويش وسپس از طالبان پديده کاملاً بنيادگرا، منتخب پاکستان و عربستان سعودي در شگفتي  بود. زيرا آن را مغاير با برقراري نظام مردمي، آزاد و مستقل در افغانستان و ارزشهاي اعلام شده از سوي آنها در زمينه حقوق بشر و آزاديهاي اساسي مي ديد. به همين جهت ايستادگي و مبارزه عليه طالبان – القاعده را در عين حال مبارزه عليه سلطه پاکستان و فراتر از آن تروريسم بين المللي مي انگاشت. او نخستين کسي بود که ماهيت و خطر تروريستي مندرج در همبستگي القاعده – طالبان و پاکستان را مطرح ساخت و بارها تاکيد نمود پيروزي آنها نه تنها تهديد جديد براي افغانستان بلکه براي کل منطقه است.

کوشش هاي مستمر او براي جلب توجه جهانيان از جمله مسافرت به پاريس بمنظور آشنا ساختن کشورهاي عضو اتحاديه اروپا به اين واقعيت، کم و بيش بدون پاسخ ماند. پاکستان که حمايت و استفاده از طالبان و طالبانيسم را وسيله اي براي تسلط بر افغانستان، حذف مسئله پشتونستان، دسترسي به آسياي مرکزي، نفي و خلع جايگاه و نفوذ رقباي منطقه اي، به ويژه ايران، پيشبرد خواستهاي خود در کشمير و افزايش فشارهاي سياسي، نظامي و رواني عليه هند  را در پيش گرفته بود، بر آن شد که احمد شاه مسعود و اتحاد شمال را که مانعي در راه تحقق بسياري از اين مقاصد تلقي مي شد بهر نحوي از صحنه خارج نمايد. شگفت آنکه احمد شاه مسعود که کوشا بود جهانيان را از خصوصيت تروريستي مستقر در مثلث همکاريهاي پاکستان ، طالبان و القاعده هوشيار سازد، خود قرباني عمليات تروريستي اين اتحاد نا مقدس گرديد و درست چند روز پس از رويداد 11 سپتامبر صحت ادعاهاي او را بر جهانيان آشکار ساخت. اگر چه مسعود موفق نشد شکست طالبان و طالبانيسم را در رابطه با افغانستان مشاهده نمايد، ولي مبارزه  پنج ساله او از طريق اتحاد شمال به پيروزي عليه طالبان و حاميان آن منتهي گرديد.                                   

پويايي و پايداري"شاهين هندوکش" و کوهستانهاي

صعب العبور افغانستان در کنار يکديگر بود

 پس از نابودي حکومت طالبان، سازمان هاي سياسي که به ابتکار مسعود ايجاد شده بودند، يعني شوراي نظار و جبهه متحد اسلامي براي نجات افغانستان، موفق شدند افغانستان را از خلاء قدرت نجات داده و به تاسيس نظامي فراگير در سرتاسر افغانستان ياري برسانند. به همين جهت احمد شاه مسعود به مثابه معنوي ملت افغانستان و بنيانگذار واقعي دولت جديد اين کشور مطرح شده است. بسياري معتقدند آنچه که افغانستان را در طول تاريخ در قبال تهاجمات خارجي حفظ کرده است، کوهستانهاي سرسخت و صعب العبور افغانستان بوده است. و امروزه همگان اذعان دارند که احمد شاه مسعود اگر چه تبلور واقعي از استقامت و پايداري همانند کوهستانهاي اين سرزمين بوده، ولي با اين تفاوت که گوهر استقامت و پايداري در مسعود از چنان مايه و سرمايه سيالت بخشي برخورددار بود که راهي جز پويايي و بالندگي براي کسب وحدت، يکپارچگي، آزادي و آبادي و پايان دادن به توقف تاريخي طويل المدت افغانستان در پيش  نداشت و بي شک اطلاق «شاهين هندوکش» به احمد شاه مسعود چيزي جز گوياي اين دوگانگي پايداري و پويايي براي برقراري زيستن سرافراز براي مردم افغانستان نمي توان تعبير نمود

 

نقل از ایران مهر

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 21:59  توسط هیربد  | 
 

 

استاد داود هرميداس باوند

امروزه مساله خليج فارس در كانون توجهات بين المللي قرار گرفته است. منطقه اي كه به عنوان يكي از كانونهاي استراتژيك انرژي جهان تلقي شده و در حال حاضر آن چيزي كه در محدودة«  طرح خاورميانه بزرگ »از نظم نوين جهاني مطرح شده خطاب اولش به سوي جوامع واقع در اين منطقه است. آنچه كه تحت عناوين اريستراكچري، دموكراتيزيشن و غيره خطاب اول اش در اين منطقه است، بخصوص جوامع ساحلي خليج فارس.

بديهي است اين پهنه آبي كه با عنوان خليج فارس متصف شده همواره در طيف تعاملات اقتصادي، سياسي، امنيتي و اجتماعي ايران قرار داشته است و ما اگر بخواهيم بحث هويت ملي بكنيم(هويت تاريخي – هويت تمدني) كه زمينه ساز آن شكوفايي حكومت هويت ملي است بنابراين مساله حاكميت ايران بر خليج فارس از اين سه زاويه بايد مورد بررسي قرار بگيرد.  

از لحاظ تاريخي من خيلي كوتاه گذر مي كنم اولين ارتباطي كه جامع ايراني با اين پهنه آبي پيدا مي كنند دقيقاً به هفتصد قبل از ميلاد باز مي گردد و شايد بيشتر، در حقيقت وقتي است كه زمان دولت مادها فرورتيش موفق مي شود كه منطقه پارسوا، دولت انشان را  جزء قلمرو خودش كند و به سواحل خليج فارس گسترش مي يابد بخصوص زمان سياكزارسُس كه همان هووخشتره است. وقتي ايراني ها موفق مي شوند امپراطوري مقتدر و ميليتاريستي آشور را از بين ببرند و سرزمين عاشور بين مادها و بابلي ها تقسيم مي شود؛ خليج فارس گريز ناپذير در قلمرو مادها قرار مي گيرد.

 با تشكيل دولت امپراطوري هخامنشي (كه عنوان آن امپراطوري جهاني هخامنشي است) مسئله قلمرو و امنيتش به درياي سرخ، خليج عدن، و غيره  تسري مي يابد حتي براي استمرار نظم امپراطوري و براي تسريع ارتباط با مصر- بين درياي سرخ و رود نيل – نياز به حفر آبراهه مي شود و يا فرض بفرمايد خشايارشاه براي تسهيل عمليات نظامي اش آن آبراهه را در شبه جزيره آتوس حفر مي كند. طبيعتاً خليج فارس به منظرة يك درياچه ايراني در چارچوب امپراطوري جهاني هخامنشي است.

در زمان اشكانيان، از آغاز سلطنت مهرداد اول- بعد از اين كه سلوكيان از صحنه خارج مي شوند- گسترة قلمروشان تمامي جنوبي خليج فارس، حتي عمان را در بر مي گرفت.

بدون ترديد اين استمرار را زماني ساسانيان هم شاهديم و خصوصاً اواسط قرن چهارم بعد از ميلاد كه اعراب مهاجم شروع كردن به دست اندازي از صحراي نجد به اين طرف، كه شاپور دوم موفق شد نظم و امنيت را برقرار كند به صورت گذرا فقط از لحاظ نقش ساسانيان و جايگاه خليج فارس اشاره اي مي كنم همزمان با انوشيروان رقيبش در امپراطوري روم، ژوستي نيان كه بزرگترين امپراطور روم شرقي بود و موفق شد براي مدتي روم غربي را هم ضميمه كند حتي گسترش فتوحات نظامي اش  تا اسپانيا هم پيش رفت. در آن زمان راه ابريشم از داخل امپراطوري ساساني عبور مي كرد، انوشيروان براي تضعيف روميها سعي كرد حق ترانزيت ابريشم را بالا ببرد. ژوستي نيان براي خنثي كردن اين اقدام ايرانيان بر آن شد كه از طريق بحرپيمايان حبشي، راه ابريشم از طريق دريا منتقل بكند. ولي انوشيروان در واكنش به اين اقدام او سعي كرد از يك طرف جزيره سدان يا سرانديب (سريلانكا) و از طرفي يمن را تحت تصرف در آورد. البته ظاهراً به تحريك رومي ها، حبشي ها به يمن حمله كرده بودند و تا باب المندب را تحت كنترل خودشان درآورده بودند و «سيف ابن ذي يزن» از انوشيروان كمك خواست ايرانيها به عنوان كمك به يمانيها ، حبشي ها را شكست دادن و مستقر شدند؛ مرزبانان ايراني در اين منطقه مسئوليتي را احراز كردند.

در تعاملات دريايي آن تاريخ وقتي يك زاويه به سريلانكا مي رود و زاويه ديگر به يمن، حاكي از آن است كه خليج فارس گريز ناپذير يك درياچه صرف ايراني است و همين وضع ادامه دارد تا ظهور اسلام.

 يماني ها بدون جنگ اسلام پذيرفته بودند، كه باز همان مرزبان ايراني بود (كه البته انوشيروان زندانيان مزدكي را آزاد كرد و به فرماندهي«وهرز» سردار ديلمي به يمن گسيل داشت). و ديگر بحرين كه پايگاه تجارتي بود و تجار مسيحي، بودايي، يهودي و زرتشتي در اين جزيره ايراني نقش بسيار آزادي داشتند و در حال، آنها هم داوطلبانه اسلام پذيرفتند.

فراتر از آن در دوران اسلامي، ما دوران 200 ساله اول (170 سال اول) آن دوران تاريك (كه به اصطلاح از آن با عنوان دو قرن سكوت ياد شده) فعاليت هاي آنچناني را نمي بينيم ولي جنبش هايي كه در منطقه خليج فارس ظاهر مي شود بخصوص جنبشهاي كه تحت عنوان سالار جنگ و ديگران و جنبش هايي كه بعداً فعال مي شود (قرامطه و غيره) نقش پديده هاي ايراني كاملاً مشخص است.

از زمان آل بويه كه موفق مي شوند خلفاي بغداد را تعويض بكنند و بغداد را اشغال بكنند؛ خليج فارس حتي تا عمان، در جنوب خليج فارس، تحت سيطرة آل بويه قرار مي گيرد.

بعضي معتقداً كه ايرانياني كه به شرق آفريقا رفتند و امروزه در تانزانيا به نام «شيرازي ها» معروف شده اند در زمان آل بويه مهاجرت كردند كه تعاملات تجاري گسترده اي از شرق آفريقا تا هندوستان و چين در اين برهه وجود داشته است. من مراحل بعدي را گذر مي كنم.

در هر حال كساني كه بر فارس حكومت داشتند و پادشاهان محلي، بر تماميت خليج فارس در اين برهه، از زمان سلجوقيان تا ظهور پرتغالي ها, بر خليج فارس، حكومت داشتند.

با ظهور پرتغالي ها در اوايل قرن 16 م براي يك صد سال خليج فارس تحت سلطه پرتغاليها بود البته امراي هرمزي پا برجا مانده و قلمروشان هم كم و بيش حفظ شده بود ولي خراج گزار پرتغالي ها بودند. مطامع اوليه ايرانيان در زمان شاه اسماعيل، به دليل مشكلاتي كه با آن روبرو بود در مرزهاي غربي و شرقي به نتيجه نرسيد ولي در زمان شاه عباس، حاكميت ايران بر خليج فارس اعاده مي شود.

شاه عباس در سال 1602 م بحرين را از [اختيار]  پرتغالي ها خارج مي كند و در سال 1612م «جلفاوه » كه امروزه امارات متحده است را اعاده حاكميت مي كند.

و تنها در1820 م بعد از گرفتن قشم و در محاصرة هرمز كه چند كشتي انگليسي  به كمك گرفته مي شوند، هرمز تسخير مي شود مي خواهم تفهيم كنم كه بحرين در سال 1602 م و جلفاوه در 1612 م بدون دخالت انگلستان اعاده حاكميت مي شود. بنابراين در زمان صفويه حاكميت ايران بر خليج فارس مسلم است. تا زمان نادر شاه، كه سقوط صفويه  سبب مي شود كه عماني ها فعاليت راهزني دريايي و عدم نظم را در خليج فارس ايجاد بكنند. با ظهور نادر شاه اعاده حاكميت تمام و كمال مي شود و بر تمامي پهنه خليج فارس و حتي منطقه عمان( كه عماني ها از تضاد داخلي استفاده كرده بودند) به نوعي اعاده سلطة ايراني ها بود. من اين دوران را گذر مي كنم  و وارد قرن 19 مي شوم.

سلطه ايران در دوران كريم خان كم و بيش ادامه داشت و به موجب قراردادهايي كه با هلندي ها و انگليسي ها منعقد شد, ايران متعهد به برقراري امنيت در منطقه خليج فارس بود.

با ورود انگليسي ها در 1820 م, يعني ورود و حضور مستمر شان, به تدريج يك استراتژيي را اتخاذ مي كنند بنام استراتژي ايران زدايي، يعني بر آن مي شوند كه مباني اعمال حاكميت و نفوذ فرهنگي موثر ايران را تا آنجا كه امكان دارد، بي رنگ بكنند. در اين رابطه، از جمله اولين اقداماتي كه مي كنند جلوگيري از ايجاد يك نيروي دريايي سيستماتيك و مدرن(به صورت آن روزي كه در اروپا مطرح بود) به وسيله ايرانيان است چون در زمان نادرشاه با استفاده از التون و هلندي ها و خريدن كشتي برقرار شده بود. انگليسي ها بر آن شدند كه اجازه ندهند ايران نيروي دريايي فعالي داشته باشد و همواره اين نگراني را داشتند كه اگر ايران صاحب نيروي دريايي بشود اعاده كامل حاكميت و اعمال موثر حاكميت مي كند. بنابر اصل «ايران زدايي »برآن شدند، كه فرهنگ ايراني و زبان فارسي را بخصوص در مناطق جنوبي خليج فارس به تدريج بي رنگ كنند، به ويژه در بحرين كه مورد ادعاي ايران هم بود و جمعيتي از آن ايراني الاصل و متصل به تشيع هم بوده اند. و بنابراين سعي كردند كه مكتب يا مدرسه اي به زبان فارسي در آنجا داير نشود. حتي ارتباط بحريني ها با ايران در تاريخي كه هنوز پاسپورت در جهان و اروپا مطرح و اجباري نبود، تذكره براي بحريني ها درست كرده بودن كه اگر مي خواهند به ايران بروند بايد تذكره داشته باشند.

متاسفانه اين استراتژي فرهنگ زدايي فقط در اين منطقه هم نبود بلكه در تمام حوزه هاي فرهنگي ايراني دست به كار شدند تا مباني فرهنگي ايراني را از بين ببرند.

در هندوستان كه زبان فارسي، زبان درباري  بود بخصوص از 1850م سعي شد به كلي زبان فارسي آن جايگاهش را از دست بدهد.

گذشته از بحرين, در افغانستان بعد از قرارداد پاريس مي بينيم كه تاريخ 2500 ساله خاصي براي افاغنه ساخته مي شود( افغانها مدعي بودند كه سه بار در طول تاريخ اشغال خارجي شدند:  در زمان هخامنشيان، ساسانيان و صفويه). همين برنامه را تزارهاي روس در آسياي مركزي و قفقاز, و بعد كمونيستها داشتند.

نكته سوم اين كه اجازه ندادند ايران بر منطقه و جزاير ايراني اعمال حاكميت كند. حتي در مورد فانوسهاي دريايي كه در جزاير ايراني بود اين اجازه داده نمي شد كه خود ايراني ها آنها را اداره كنند. معتقد بودند اين، لطمه به سلطة بالامنازع بريتانيا وارد خواهد كرد. و فراتر از آن تحت عناوين مختلف مبارزه با راهزنان دريايي، مبارزه با تجارت برده، مبارزه با قاچاق اسلحه و ... بر آن بودند كه اين امور را در انحصار خاص خودشان نگه دارند. حتي در زمان رضاشاه ، ايراني ها در مذاكرات بريتانيا در مورد قرار داد امور خليج فارس كه تيمورتاش سرمذاكره كننده بود، وقتي ايران پيشنهاد كرد كه تنب بزرگ كه اشغال غير قانوني شده، به عنوان ديپورت قاچاقچيان براي جلوگيري از قاچاق  به ايران سپرده شود نظر وزارت خارجه انگليس آن بود كه اگر ما بخواهيم ايران را مشاركت بدهيم به سلطه ما لطمه وارد مي شود.

بنابراين در طول قرن 19 انگليسي ها گذشته از تثبيت سلطه خودشان بر آن بودند كه استراتژي ايران زدايي را در پيش بگيرند. خط مشي ديگري كه در اين استراتژي مطرح شد, جزاير ايراني مانند قشم و هنگام را به نام امام يا سلاطين مسقط و عمان، فارسي را به نام كويت، و تنب ها و ابوموسي را همان طور كه مي دانيد به نام شارجه و راس الخيمه، ادعا كردند. در اين زمان آخرين تلاششان براي ايران زدايي علاوه بر ادعاي جزاير ايراني، تغيير نام خليج فارس بود، كه پرونده اي است يك برگي تحت عنوان پيشنهاد تغيير نام خليج فارس به خليج عربي(به سال 1938 م در ايودي آفيس و ركورد آفيس)

پهنه آبي كه 2500 سال در تعاملات تنگاتنگ جامعه ايراني بوده است، در حالي كه جوامعي كه در آن طرف خليج فارس ظاهر شدند، حياتشان از 200 تا 250 سال تجاوز نمي كند. آغاز مهاجرت آنها به منطقه خليج فارس مهاجرت اعراب «اتوبي» است كه يك شاخه به كويت رفتند به نام «آل صبا» و شاخه اي به بحرين رفتند و در اواخر قرن 18 يعني يكسال قبل از مرگ كريم خان در آنجا ظاهر شدند. اعراب «بني يال» و «ابوالفلاسه» كه هم زمان در دبي و ابوظبي مستقرشدند, در نيمه قرن 18 م از صحراي نجد وارد منطقه خليج فارس شدند. و به همين طريق «آل ثاني» و «آل سُحريان» و اعراب «بني كعب». تنها «قاسمي»ها هستند كه در موردشان اختلاف نظر وجود دارد، بعضي مي گويند جايگاه اولشان سيراف بوده كه در زلزله ويران شد و نظريه ديگر اين است كه از نجد آمده‌اند(و خودشان هم به نظريه دوم معتقد هستند). «وهابيان» در آغاز قرن 19 موفق شدند كه قلمرو سرزميني شان را گسترش دهند و به سواحل خليج فارس برسند.

 بنابراين كساني كه از لحاظ هويت تاريخي، 2700 سال بطور مستمر در التفات تعاملات گسترده‌ي خليج فارس ـ درياچه‌ا‌ي ايراني ـ بودهاند در طيف جاذبه‌ي امنيتي اقتصادي و سياسي اين جامعه قرار داشتند و بعضي از آنها از 1970 م به بعد شكل گرفتهاند چنين ادعايي را مطرح مي كنند.

عناويني كه براي پهنه‌هاي آبي مطرح مي شود معمولا ً بر سه مبنا است:

يكي رابطه‌ي مستمر و گسترده اي است كه در طول تاريخ به وجود آمده است و اطلاقي است كه جامعه‌ي جهاني به آن مي دهد و عناوين محلي نيستند. مانند اقيانوس هند،  درياي چين، درياي ژاپن و يا فرض بفرماييد خليج فارس و يا درياي نروژ.

دوم پهنههاي  آبي هستند كه  كاشفين و بحرپيمايانِ سرزمينهاي جديد، پهنههاي آبي جديدي را كشف كردند بخاطر نقش مهمي كه در كشف اين مناطق داشتند به نام آنها متصف شده است مثل درياي باتان، درياي تاسمان، و خليج هادسن و ...

سوم پهنههاي آبي است كه دولت ها يا قدرت هاي سياسي در يك مقطع تاريخي ظاهر شدهاند و آن پهنه آبي در آن زمان به نام آنها بوده ولي بعد از سقوط آنها معمولاً اين عناوين هم عوض شده است  مثل مديترانه كه وقتي در حكم درياچه اي در قلمرو امپراطوري روم بود بحرالروم ناميده مي شد ولي بعد از سقوط امپراطوري, مديترانه مي شود, يا فرض بفرماييد خزرها كه از اواخر قرن 5 تا 12 ميلادي امالقراي آلتائي بودند, امپراطوري خزر را تشكيل دادند. جغرافي دانان و محققين اسلامي عناوين گوناگوني را بر درياي مازندران گذاشتند از جمله: درياي مازندران، رشت، گيلان، ديلمان، هيركانيا، گرگان، آبسكون، خوارزم، قزوين و درياي خزر عناويني بود كه اطلاق مي شد. ولي جهاني نيستند. اطلاق جهاني به اين پهنه آبي خزر نيست بلكه كاسپين است.(Caspian sea)

بنابراين اگر نشنال جئوگرافيكال اين عنوان را در داخلش خليج عربي نگذارد عنواني كه حتي دبيرخانه سازمان ملل رسماً آن را خليج فارس مي داند و در مكاتبات و اسناد رسمي بين المللي هم به همين نام مي‌خواند, چگونه مطرح مي‌شود.

در هر حال هر چه بود نام خليج هميشه فارس نامي است كه وجود دارد كه لااقل 2700 سال از حياتش مسجل است. بنابراين دسايس و تلاش هايي كه از سوي پديده هايي صورت مي گيرد كه حيات حضورشان در خليج فارس به 250 سال نمي رسد و حيات سياسي شان از 1971 م به بعد تجلي پيدا كرده در اين مسائل در مقام اظهار نظر نيستند ولي ابزار استفاده هستند. در حال حاضر درست تا وسط خليج فارس, منطقه انتظامي و اقتصادي و فلات قاره‌ي ايران است و ايران داراي 15 جزيره در آن مي باشد كه در اين پهنه‌ي آبي, امنيت و منافع ايران مسئلهاي است حياتي.

امروز خطاب قدرت هاي جهاني, در باز تعريف جديدي از نظم نوين جهاني، به سوي جامعه ما است و بخصوص در مسئله مبارزه با تروريسم بين الملل، كه پس از باز تعريف, شاه بيت اين مولفه است.

در نگرش تعريف جديد نظم نوين جهاني معتقدند جوامع متصف به ارزشهاي جهادگرايانة سني يا شيعي، به عنوان بستر و كانون رشد و توسعه‌ي تروريسم تلقي مي شود و مبارزه با تروريسم قبل از هر چيز نياز به تغيير اين نوع جوامع دارد, لنين معتقد بود براي مبارزه با مالاريا به جاي پشه كشي بايد ابتدا باتلاقها را خشك كرد.

نكته ديگر اين كه برخي از جوامعي كه به دنبال سلاحهاي كشتار جمعي مي باشند.چه بسا به گروههاي تروريسم بين المللي هم انتقال دهند و فراتر آن كه ساختار اين نوع جوامع به دليل استبدادشان اعم از اينكه خاستگاه قبيلهاي يا خانوادگي و يا متافيزيكي داشته باشند، به گونه‌اي است كه حقوق بشر و آزادي هاي اساسي, جايگاه لازم خودش را ندارد. مضافاً اين كه در برخي از جوامع مردم در طلب تحقق حقوق بشر، آزادي، دموكراسي و حكومت قانون هستند و بنابراين سعي كردند اين سه پديده را در يك مجموعه خاص با هم مرتبط كنند. و در پرتو چنين شرايطي موضع گيريهايي كه در حمايت از ترورسيم بين المللي قبل از شبكه القاعده، خطابش صرفاً به گروههاي فعال در رابطه با اعراب و اسرائيل بود،( بخصوص گروههايي تحت عنوان فلسطيني مانند، گروه جورج حبش،  احمد جبرئيل و بعدها، بعد از حركت انتفاضه، حماس، جهاداسلامي و غيره)و تصادفاً از جمله كشورهايي كه معتقد به حمايت است كشور ماست.

  اين را [قاطعانه] مي گويم، ما هيچ منافع حياتي و اساسي در مسائل اعراب و اسرائيل نداريم . ما به دليل موضع گيري نسنجيده كه بر سر اين مسئله كرديم بهاي بسيار بسيار سنگيني را به جان خريديم. و هنوز هم آثار اين موضع گيري و نتايج آن وجود دارد و هر روز هم  شديدتر مي شود.

نكتة دوم اين است كه ما قدرت بازدارندگي نداريم يعني اگر سوريه و يا سازمان آزاديبخش فلسطين خواستند صلح بكنند آيا ما مي توانيم جلوي اين جريان را بگيريم. من فكر نمي كنم ما چنين توانايي را داشته باشيم.

سوم آنكه آنها كسب اجازه از ما نخواهند كرد. اگر تصميم بگيرند، و مقتضياتشان ايجاب كند كه با اسرائيل كنار بيايند از ما كسب تكليف نمي كنند و فراتر اينكه تشكر و سپاسگزاريي هم وجود ندارد. حتي از سوي اتحاديه عرب متهم هستيم كه در پروسة صلح خاورميانه اخلال مي كنيم.  ما بايد تشخيص بدهيم از آنها كه حمايت مي كنيم قبلاً در تجاوز عراق به ايران، منهاي سوريه, آن هم بنا به مصالح خاص خودش در قبال اسرائيل، همگان از عراق حمايت كردند, و از اينكه جامعة ما دچار فاجعه اي بشود، خشنودند.

 وقتي كه بعد از 11 سپتامبر، آنها دچار رابطه‌ي انفعالي با آمريكا شدند( عربستان سعودي، پاكستان و حتي تركيه)و تحولات به نفع ايران به نظر مي آمد، سعي كردند كه خودشان را به طرف ايران سوق دهند ولي به محض اينكه ديدند فاجعه به طرف ايران دارد شكل مي گيرد، سعي مي كنند از ايران فاصله بگيرند, حتي آمادگي اين را دارند كه پايگاههايي براي تحقق چنين هدفهايي در اختيار آمريكا بگذارند.

 بنابراين امروزه خليج فارس كانون خطاب طرح خاورميانة بزرگ است و قبل از هر چيز، اين ايران است كه در مظان قرار گرفته است. خط مشي ها و سياستهاي خارجي ما كه با نارسايي و نابساماني روبرو بوده و سبب شده كه تحولاتي كه به نفع ما ايجاد شده بود، چه در افغانستان و چه در عراق و تحولات قبلي، فرصتهاي بود كه همه را از دست داديم و رابطه انفعالي آمريكا و اروپا با ايران بوجود آمده است و ايران در مظان توجه جديد قرار گرفته است. در چنين شرايطي است كه حاكميت ما در خليج فارس دچار چالش شده است.

 در صورتي كه ما بر اساس مصالح و منافع ملي، با ارزيابي صحيح از شرايط و اوضاع بين المللي و منطقه اي گام برنداريم و با ديد خردمندانه اقداماتي را انجام ندهيم با مشكلات بسيار جدي روبرو خواهيم بود.

آخرين نكته را عرض كنم امور داخلي ايران ارتباط تنگاتنگ با سياست خارجي آن دارد. مادامي كه در درون جامعه ايران تاثيرات خاصي كه مورد درخواست اكثريت مردم ايران است, يعني دموكراسي(حكومت مردم سالاري)، حقوق بشر و آزادي هاي اساسي و حكومت قانون تسري پيدا نكند،  سياست خارجي ما دچار نابساماني ها و نارسايي ها خواهد بود. من فكر مي كنم اين آخرين فرصتي است كه بايد انديشيد، بر اساس تفكر جديد، ارزيابي خردمندانه از حوادثي كه در پيش است و همه آن را استشمام مي كنيم, به خوبي استفاده كنيم.

امروز بيش از هر وقت بخصوص نقشي كه جوانها بر عهده دارند نياز به اين تشكل، همبستگي و همدلي داريم آن هم بر اساس منافع و مصالح ايراني و به روش تاريخي ايران و تمدن ايراني و آينده ايران, كه بتوانيم جايگاه مطلوبي در نظام بين المللي احراز بكنيم و در تصميم گيري هاي جهاني مشاركت موثر داشته باشيم.

 ما كشوري در حال توسعه به عنوان كشور جهان سوم هستيم و در جا مي زنيم كه حاكي از نوعي توقف تاريخي است، تا بتوانيم از اين وضع نابجا خارج بشويم.

با عرض سپاس

 

نشریه ایران مهر

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 22:33  توسط هیربد  | 
 
  بالا